From Sorrow to Hope
!From Sorrow to Hope
از غم تا امید!
Barry is a middle-aged man who is going through a very difficult time in his life. His wife recently passed away. She and Barry had many happy years together, sharing their free time and even starting a business together.
بری مردی میانسال است که روزهای بسیار سختی را در زندگیاش پشت سر میگذارد. همسرش بهتازگی از دنیا رفته است. او و همسرش سالهای زیادی را با خوشی کنار هم زندگی کردند، اوقات فراغتشان را با هم میگذراندند و حتی با هم یک کسبوکار راه انداختند.
Without his wife, Barry is full of sorrow and feels that life is pointless. He even decides to close their business because working there makes him miss her too much.
بعد از فوت همسرش، بری غرق غم و اندوه شده و احساس میکند زندگی دیگر هیچ معنایی ندارد. او حتی تصمیم میگیرد کسبوکارشان را تعطیل کند، چون کار کردن در آنجا بیش از حد او را به یاد همسرش میاندازد.
Even months later, Barry sits around in his house all day feeling gloomy. His friends and family try to get him out of the house and encourage him to start doing new things and enjoy life, but they are not successful.
حتی چند ماه بعد هم بری تمام روز را در خانه میگذراند و حال و حوصلهای ندارد. خانواده و دوستانش سعی میکنند او را از خانه بیرون بکشند و تشویقش کنند کارهای جدیدی انجام دهد و دوباره از زندگی لذت ببرد، اما موفق نمیشوند.
Barry’s neighbor, a very old woman named Gertrude, sees him from her yard one day as he steps out onto his porch.
یک روز همسایه بری، پیرزن سالخوردهای به نام گرترود، او را از حیاط خانهاش میبیند؛ درست زمانی که بری روی ایوان خانه آمده بود.
She has not seen him outside in days! She asks him to come closer. Irritated, he walks to the fence that protects the front of her house.
چند روزی بود که او را بیرون از خانه ندیده بود. از بری میخواهد کمی نزدیکتر بیاید. بری که کمی کلافه شده بود، به سمت حصار جلوی خانه گرترود رفت.
“Hello, Barry! Just look at this fence. I only had it put in two years ago, but it is falling apart. You are a strong man, and you have some free time. I want you to fix this fence for me,” Gertrude says.
گرترود گفت: «سلام بری! فقط یه نگاه به این حصار بنداز. تازه دو ساله که نصبش کردهام، اما دارد از هم میپاشد. تو مرد قویای هستی و وقت آزادی هم داری. میخواهم این حصار را برایم تعمیر کنی.»
Barry is angry. She knows the situation he is in. He is the one who needs help and support. He thinks the old lady is being very selfish.
بری عصبانی میشود. گرترود میداند او در چه شرایط سختی قرار دارد. این اوست که به کمک و حمایت نیاز دارد. با خودش فکر میکند این پیرزن خیلی خودخواه است.
Still, he knows she is too old to fix the fence herself, and they have been neighbors for years. She is a nice woman, and he respects her.
اما با این حال میداند که گرترود آنقدر سن و سال دارد که نمیتواند خودش حصار را تعمیر کند. آنها سالهاست همسایهاند. گرترود زن مهربانی است و بری برایش احترام زیادی قائل است.
He agrees to fix her fence because it is really not safe for her to have it broken like that.
در نهایت قبول میکند حصار او را تعمیر کند، چون واقعاً امن نیست که پیرزنی تنها با چنین حصار خراب و شکستهای زندگی کند.
Barry works on the fence for days. Gertrude brings him lemonade while he works. When he finishes, she is very grateful. Barry smiles for the first time in months.
بری چند روز روی حصار کار میکند. گرترود هنگام کار برایش لیموناد میآورد. وقتی کارش تمام میشود، گرترود خیلی از او تشکر میکند و بری بعد از ماهها برای اولین بار لبخند میزند.
“Now that you did such a wonderful job fixing my fence, do you think you could paint it for me?” Gertrude smiles at him.
گرترود با لبخند به او گفت: «حالا که اینقدر عالی حصارم را تعمیر کردی، فکر میکنی بتوانی آن را هم برایم رنگ کنی؟»
Barry cannot believe she is asking for more help. Doesn’t she know how sad he is? But because he respects her so much, Barry agrees.
بری باورش نمیشود که او باز هم از او کمک میخواهد. مگر نمیداند چقدر ناراحت است؟ اما چون احترام زیادی برای گرترود قائل است، این درخواست را هم قبول میکند.
He works hard painting the fence in the hot sun, but Gertrude’s lemonade and encouragement are wonderful. He feels proud of the beautiful fence he is making.
او زیر آفتاب داغ با سختی مشغول رنگ کردن حصار میشود، اما لیمونادهای خنک و تشویقهای گرترود واقعاً دلگرمکننده هستند. کمکم به حصار زیبایی که ساخته است افتخار میکند.
Over the next few weeks, Gertrude keeps giving Barry jobs. He repairs her door and even builds a beautiful patio with wooden furniture for her.
در هفتههای بعد، گرترود همچنان کارهای مختلفی به بری میسپارد. بری درِ خانه او را تعمیر میکند و حتی یک پاسیو زیبا با مبلمان چوبی برایش میسازد.
As they sit there and drink lemonade, all the neighbors pass by and tell Barry what a beautiful job he has done. He and Gertrude cannot stop smiling.
وقتی آن دو آنجا مینشینند و لیموناد مینوشند، همسایهها از کنارشان رد میشوند و به بری میگویند چه کار فوقالعادهای انجام داده است. او و گرترود مدام لبخند میزنند.
Barry no longer feels that life is pointless. He feels proud of his work and useful to Gertrude. And he is still young, he thinks.
بری دیگر احساس نمیکند که زندگی بیمعناست. به کارش افتخار میکند و خوشحال است که برای گرترود آدم مفیدی بوده است. با خودش فکر میکند که هنوز هم جوان است.
Barry decides he will become a carpenter! He thanks Gertrude. He finally realizes that she was never being rude, she is really very wise.
بری تصمیم میگیرد نجار شود! از گرترود تشکر میکند و بالاخره متوجه میشود که او هرگز بیملاحظه یا گستاخ نبوده است؛ در واقع زنی بسیار دانا و خردمند بوده است.
She knew that sorrow can be eased by simply getting busy at something. He helped Gertrude, but she truly saved Barry.
گرترود میدانست که غم و اندوه را میتوان فقط با مشغول شدن به یک کار مفید کمتر کرد. بری فکر میکرد که دارد به گرترود کمک میکند، اما حقیقت این بود که این گرترود بود که زندگی بری را نجات داد.
فقط یک کلیک تا کشف داستانهای جذاب و یادگیری عبارات طلایی! همین حالا بزن روی عکس و خودت تجربه کن!

صفحه اصلی
محصولات
دوره ها
حساب کاربری