Love Conquers All
!Love Conquers All
عشق بر همه چیز پیروز میشود!

Once upon a time, in a kingdom far, far away, there lived a beautiful princess. Her beauty was unique because she had long red hair and she loved roses so much that everyone called her Princess Rose.
روزی روزگاری، در سرزمینی بسیار دور، شاهزادهخانم زیبایی زندگی میکرد. زیبایی او خاص و بینظیر بود، زیرا موهای قرمز و بلندی داشت و آنقدر عاشق گلهای رز بود که همه او را «پرنسس رز» صدا میکردند.
Everyone in the kingdom loved her. Some kids came to her with a bunch of roses… one has red colour rose bunch, and one has white, and one has yellow…
همه مردم آن سرزمین او را دوست داشتند. چند کودک با دستههای گل رز نزد او آمدند؛ یکی دستهگل رز قرمز داشت، یکی رز سفید و دیگری رز زرد.
Princess Rose, whose Rose do you love the most?
پرنسس رز، کدام گل رز را بیشتر از همه دوست دارید؟
Ahh, I love every rose in the world my dears… and she hugs them, altogether tickling them… all kids break into laughter.
آه، عزیزانم، من همه گلهای رز دنیا را دوست دارم… سپس همه آنها را در آغوش گرفت و شروع به غلغلک دادنشان کرد… همه بچهها از خنده منفجر شدند.
Every evening after dusk, Princess Rose went out on the balcony and clapped her hands.
هر شب بعد از غروب آفتاب، پرنسس رز به بالکن میرفت و دستهایش را به هم میزد.
Oh, come dear bird…
آه، بیا پرنده عزیز…
A golden bird came flying out of nowhere and alighted on her shoulder. Instantly, the princess’s hair began to shine, a blaze with brilliant red light.
یک پرنده طلایی ناگهان از جایی نامعلوم پروازکنان آمد و روی شانه او نشست. بلافاصله موهای پرنسس شروع به درخشیدن کرد و با نوری قرمز و خیرهکننده مانند شعلهای روشن شد.
You cute naughty little bird… you like to play with my hair…
ای پرنده کوچولوی بامزه و شیطون… تو دوست داری با موهای من بازی کنی…
Soon the bird would start to warble an enchanting tune, Princess Rose joined it in a song, and everyone in the kingdom fell asleep and had sweet dreams till the break of dawn.
کمی بعد، پرنده شروع به خواندن آهنگی دلانگیز و جادویی میکرد. پرنسس رز نیز با او همراه میشد و آواز میخواند، و همه مردم آن سرزمین به خواب میرفتند و تا طلوع آفتاب خوابهای شیرینی میدیدند.
Ahh! What a sweet voice… good night my dears… sweet dreams…
آه! چه صدای شیرینی… شب بخیر عزیزانم… خوابهای شیرینی ببینید…
Thus passed the years. Every evening Princess Rose, along with the little golden bird, sang a loving lullaby, so that all the people fell asleep and had sweet dreams till the break of dawn. Until one day something terrible happened.
سالها گذشت. هر شب، پرنسس رز همراه با پرنده کوچک طلایی، یک لالایی آرامشبخش و دوستداشتنی میخواندند تا همه مردم به خواب بروند و تا طلوع آفتاب خوابهای شیرینی ببینند. تا اینکه یک روز اتفاق وحشتناکی رخ داد.
A wicked witch learned about Princess Rose. Princess sings again and witch shuts her ears…
یک جادوگر شرور درباره پرنسس رز باخبر شد. پرنسس دوباره شروع به آواز خواندن کرد و جادوگر گوشهایش را گرفت…
Ahh! I don’t like her. She is too good. Too nice. The evil witch decided to curse her.
آه! من او را دوست ندارم. او بیش از حد خوب و مهربان است. جادوگر بدجنس تصمیم گرفت او را طلسم کند.
Abracadabra, Sim-Sala-Bim, may the rose’s color dim!
آبراکادابرا، سیمسالابیم، باشد که رنگ رز کمرنگ شود!
And Princess Rose’s hair instantly turned as black as tar.
و موهای پرنسس رز بلافاصله به سیاهی قیر تبدیل شد.
Oh! My… what happens to my hair? But I have to sing to my people… put them to sleep with sweet dreams…
اوه خدای من… چه اتفاقی برای موهایم افتاده است؟ اما من باید برای مردمم آواز بخوانم… تا آنها را با خوابهای شیرین به خواب ببرم…
But that evening, too, Princess Rose went out on her balcony and clapped her hands, but when the golden bird appeared, her hair glowed black instead of red.
اما آن شب هم، پرنسس رز مثل همیشه به بالکن رفت و دستهایش را به هم زد. ولی وقتی پرنده طلایی ظاهر شد، موهای او به جای قرمز، با رنگ سیاه میدرخشید.
Oh! No… The bird warbled its enchanting melody, and Princess Rose sang her lullaby. Everyone in the kingdom fell asleep, but that night, they only had bad dreams and nightmares.
اوه! نه… پرنده آهنگ جادویی و دلانگیز خود را خواند و پرنسس رز هم لالاییاش را اجرا کرد. همه مردم آن سرزمین به خواب رفتند، اما آن شب فقط خوابهای بد و کابوس دیدند.
Oh! God! It was so scary…
اوه خدای من! خیلی ترسناک بود…
– All I saw was darkness and I saw snakes everywhere…
چیزی که دیدم فقط تاریکی بود و همهجا پر از مار بود…
– I saw I was drowning in the ocean…
دیدم که در اقیانوس در حال غرق شدن هستم…
– I am too scared to sleep now…
الان آنقدر ترسیدهام که دیگر نمیتوانم بخوابم…
On the following day, the saddened princess called the bird and told her concern to her and asked for a solution.
روز بعد، پرنسس غمگین، پرنده را صدا زد و نگرانیاش را با او در میان گذاشت و از او راهحلی خواست.
Tell me, golden bird, how can I make my people’s dreams so sweet again till the break of dawn?
به من بگو پرنده طلایی، چگونه میتوانم کاری کنم که خوابهای مردمم دوباره تا طلوع آفتاب شیرین و آرامشبخش شود؟
– Black hair in rose water.
موهای سیاه را در گلاب قرار بده.
– Black hair in rose water? Will that help… I wonder!
موهای سیاه در گلاب؟ آیا این کمک میکند؟… نمیدانم!
The princess wondered at this counsel, but abided by it, nevertheless. She filled up a basin with water and sprinkled rose petals on its surface. Then, she dipped her hair into the rose water, and it instantly turned red again.
پرنسس از این راهنمایی تعجب کرد، اما با این حال تصمیم گرفت به آن عمل کند. او تشت بزرگی را از آب پر کرد و گلبرگهای رز را روی سطح آب ریخت. سپس موهایش را در گلاب فرو برد و بلافاصله دوباره قرمز شد.
Oh! My! They’re red again… Thank you birdie… thank you!!!
اوه خدای من! دوباره قرمز شدند… ممنونم پرنده کوچولو… ممنونم!!!
That evening, when the bird perched on her shoulder, the radiant red glow of her hair lit up the night sky once more.
آن شب، وقتی پرنده روی شانه او نشست، درخشش قرمز و خیرهکننده موهایش دوباره آسمان شب را روشن کرد.
The princess sang her lullaby, and everyone in the kingdom fell asleep and had sweet dreams till the break of dawn.
پرنسس لالایی خود را خواند و همه مردم آن سرزمین به خواب رفتند و تا طلوع آفتاب خوابهای شیرینی دیدند.
– What! She is back…
چی؟! دوباره برگشته…
The wicked witch was so very angry that her curse had been broken that she decided to cast it again.
جادوگر شرور از اینکه طلسمش شکسته شده بود، بسیار عصبانی شد و تصمیم گرفت دوباره آن را اجرا کند.
Now I will show her my power…
حالا قدرت خودم را به او نشان میدهم…
Abracadabra, Sim-Sala-Bim, may the rose’s color dim!
آبراکادابرا، سیمسالابیم، باشد که رنگ رز کمرنگ شود!
And the princess’s hair turned black as tar again.
و موهای پرنسس دوباره مانند قیر سیاه شد.
Oh! No! Not again… what is happening to me…
اوه نه! دوباره نه… چه اتفاقی دارد برای من میافتد…
Only this time the witch also picked up all of the rose blooms in the entire kingdom. She sees the princess sob and gets very happy.
اما این بار جادوگر تمام گلهای رز موجود در سراسر سرزمین را نیز چید. او گریه کردن پرنسس را دید و بسیار خوشحال شد.
Ha..Ha..Ha.. Let’s see how you’ll break my curse now!
ها… ها… ها… حالا ببینم چطور میخواهی طلسم مرا باطل کنی!
Once again, the saddened princess asked the bird,
بار دیگر، پرنسس غمگین از پرنده پرسید:
Tell me, golden bird, how can I make my people’s dreams so sweet again till the break of dawn?
به من بگو پرنده طلایی، چگونه میتوانم کاری کنم که خوابهای مردمم دوباره تا طلوع آفتاب شیرین و آرامشبخش شود؟
And the bird gave the same reply like last time…
و پرنده همان پاسخ قبلی را داد…
Black hair in rose water!
موهای سیاه را در گلاب قرار بده!
– But there is not a single rose left in the entire kingdom?
اما دیگر حتی یک گل رز هم در تمام این سرزمین باقی نمانده است؟
– Black hair in rose water!
موهای سیاه در گلاب!
The bird chirped and flew away.
پرنده جیکجیک کرد و پرواز کرد.
Oh, please, don’t go… give me a different solution, please…
اوه، خواهش میکنم نرو… لطفاً راهحل دیگری به من نشان بده…
The princess didn’t know what to do. So great was her anguish that her eyes filled with tears, one of them falling to the ground below.
پرنسس نمیدانست چه کاری باید انجام دهد. اندوه و ناراحتی او آنقدر زیاد بود که چشمانش پر از اشک شد و یکی از اشکهایش روی زمین افتاد.
At that very moment, a young and handsome prince, who had stopped under the balcony of the princess, took out a little box and a single red hair from within it.
در همان لحظه، شاهزادهای جوان و خوشچهره که زیر بالکن پرنسس ایستاده بود، جعبه کوچکی را بیرون آورد و یک تار موی قرمز را از داخل آن برداشت.
He bent down and placed the hair atop the princess’s tear. And then, a miracle happened. Suddenly, the red hair turned into a red rose.
او خم شد و آن تار مو را روی قطره اشک پرنسس گذاشت. سپس معجزهای اتفاق افتاد. ناگهان، تار موی قرمز به یک گل رز قرمز تبدیل شد.
Ahh! That should do it!
آه! همین کار باید جواب بدهد!
The prince picked the rose and took it up to the princess.
شاهزاده گل رز را برداشت و آن را نزد پرنسس برد.
– For you, beautiful princess…
این برای شماست، پرنسس زیبای من…
– A rose!!! How did you find it?
یک گل رز!!! چطور آن را پیدا کردی؟
I made it… with your teardrop and a red hair. Excited, she took the rose and immediately brushed off her tears and plucked its petals to add to the water in the basin.
من آن را ساختم… با قطره اشک تو و یک تار موی قرمز. پرنسس با هیجان گل رز را گرفت، بلافاصله اشکهایش را پاک کرد و گلبرگهای آن را جدا کرد تا به آب داخل تشت اضافه کند.
Then, she dipped in her hair, and the curse was broken. Everyone gasped in astonishment.
سپس موهایش را درون آب فرو برد و طلسم شکسته شد. همه از شدت شگفتی نفسشان را حبس کردند.
– Oh, what magic… Young man, where did you find that red hair?
اوه، چه جادویی… مرد جوان، آن تار موی قرمز را از کجا پیدا کردی؟
Dear King, when the princess and I were both children, I picked a single strand of hair from her head as a sign of my loyalty to her. And she did the same to me, pulling out a strand of my own hair.
پادشاه عزیز، زمانی که من و پرنسس هر دو کودک بودیم، به نشانه وفاداریام به او، یک تار مو از سرش برداشتم.
او هم همین کار را با من کرد و یک تار مو از سر من برداشت.
It’s true, father…
این حقیقت دارد، پدر…
The princess confirmed and took out a little box. She opened it to reveal a single hair from the prince’s head inside. Everyone was delighted with this news.
پرنسس این موضوع را تأیید کرد و جعبه کوچکی را بیرون آورد. او جعبه را باز کرد و یک تار مو از سر شاهزاده را که داخل آن بود نشان داد. همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند.
The prince and Princess Rose got married on that very same day. Upon learning that her curse had been broken again, the wicked witch’s evilness swelled so much that she exploded into a thousand tiny pieces.
شاهزاده و پرنسس رز در همان روز با یکدیگر ازدواج کردند. وقتی جادوگر شرور فهمید که طلسمش دوباره شکسته شده است، خشم و بدیِ وجودش آنقدر زیاد شد که منفجر شد و به هزار تکه کوچک تبدیل شد.
Eventually, rose blooms sprang up in every garden in the kingdom once again.
سرانجام، غنچههای گل رز بار دیگر در همه باغهای آن سرزمین شکوفا شدند.
And so it went each evening Princess Rose sang her loving lullaby, so that all the people fell asleep and had sweet dreams till the break of dawn.
و از آن پس، هر شب پرنسس رز لالایی دوستداشتنی خود را میخواند تا همه مردم به خواب بروند و تا طلوع آفتاب خوابهای شیرینی ببینند.
فقط یک کلیک تا کشف داستانهای جذاب و یادگیری عبارات طلایی! همین حالا بزن روی عکس و خودت تجربه کن!

صفحه اصلی
محصولات
دوره ها
حساب کاربری