
Moment into an Opportunity
!Moment into an Opportunity
لحظه را به فرصت تبدیل کن!
In today’s story, we’ll explore an important lesson about the value of time.
در داستان امروز، به یک درس مهم دربارهی ارزش زمان میپردازیم.
So, let’s dive in and stay with us until the very end.
پس، بیایید شروع کنیم و تا آخر با ما همراه باشید.
In a bustling modern city, there lived a young man named Ravi.
در یک شهر شلوغ و مدرن، جوانی به نام راوی زندگی میکرد.
Ravi was smart and ambitious.
راوی باهوش و بلندپرواز بود.
He had a good job, a nice apartment, and big dreams.
او شغل خوبی داشت، آپارتمان زیبایی داشت و رویاهای بزرگی در سر میپروراند.
But Ravi had one major problem: he didn’t value time.
اما راوی یک مشکل بزرگ داشت: او برای زمان ارزش قائل نبود.
He spent hours scrolling through his phone, watching movies, and delaying important work.
ساعتها وقتش را با گشتن در موبایل، تماشای فیلم و به تعویق انداختن کارهای مهم تلف میکرد.
His father often warned him:
پدرش اغلب به او هشدار میداد:
“Time is precious, Ravi. If you waste it, you’ll regret it later.”
“زمان باارزشه، راوی. اگر آن را هدر بدی، بعداً پشیمان میشی.”
But Ravi never listened.
اما راوی هرگز گوش نمیکرد.
He always thought:
او همیشه فکر میکرد:
“I can finish my work later. There’s plenty of time.”
“میتونم کارهام رو بعداً انجام بدم. زمان زیاد هست.”
One day, Ravi’s manager gave him a big project to complete.
یک روز، مدیر راوی یک پروژهی بزرگ به او داد تا انجامش دهد.
It was his chance to prove himself and get a promotion.
این فرصتی بود تا خودش رو ثابت کنه و ترفیع بگیره.
But instead of working on the project, Ravi kept delaying it.
اما به جای کار کردن روی پروژه، راوی مدام آن را به تعویق میانداخت.
“I’ll start tomorrow,” he told himself every day.
“فردا شروع میکنم,” هر روز به خودش میگفت.
When the deadline came, Ravi had only finished half of the work.
وقتی مهلت پروژه رسید، راوی فقط نصف کار را انجام داده بود.
His manager was very angry.
مدیرش خیلی عصبانی شد.
The company lost an important client, and Ravi lost his job.
شرکت یک مشتری مهم را از دست داد، و راوی کارش را از دست داد.
At first, Ravi thought losing his job was the worst thing that could happen.
ابتدا، راوی فکر کرد از دست دادن کارش بدترین اتفاق ممکن است.
But soon, his life became even worse.
اما خیلی زود، زندگیاش بدتر هم شد.
With no money, he couldn’t pay his rent.
بدون پول، نمیتونست اجارهاش رو پرداخت کنه.
His landlord threw him out of his apartment.
صاحبخانهاش او را از آپارتمان بیرون انداخت.
His friends stopped talking to him.
دوستانش دیگه باهاش حرف نمیزدند.
His family was upset.
خانوادهاش ناراحت بودند.
His father said:
پدرش گفت:
“Ravi, you wasted so much time. Look where it has brought you.”
“راوی، تو زمان زیادی رو هدر دادی. ببین به کجا رسیدی.”
Ravi felt ashamed.
راوی احساس شرمندگی میکرد.
He had nothing left: no job, no home, and no hope.
چیزی برایش باقی نمانده بود: نه کار، نه خانه و نه امید.
With no other choice, Ravi left the city and went back to his village.
بدون هیچ انتخاب دیگری، راوی شهر را ترک کرد و به روستایش برگشت.
he thought:
او فکر کرد:
“Maybe the peace of the countryside will help me think clearly.”
“شاید آرامش روستا به من کمک کنه تا واضحتر فکر کنم.”
In the village, Ravi spent his days wandering.
در روستا، راوی روزهایش را به پرسهزنی گذراند.
He avoided people because he felt embarrassed.
او از مردم دوری میکرد چون احساس خجالت میکرد.
One evening, as the sun was setting, Ravi went to a quiet place near the edge of the village.
یک عصر، وقتی خورشید در حال غروب بود، راوی به یک جای آرام در حاشیهی روستا رفت.
He sat under a big banyan tree, holding his head in his hands.
او زیر یک درخت انجیر بزرگ نشست و سرش را در دستهایش گرفت.
He felt hopeless.
او احساس ناامیدی میکرد.
Suddenly, he heard a calm voice:
ناگهان، صدای آرامی شنید:
“Why do you look so sad, young man?”
“چرا اینقدر ناراحت به نظر میرسی، جوان؟”
Ravi looked up and saw a monk standing in front of him.
راوی سرش را بلند کرد و یک راهب را دید که جلویش ایستاده است.
The Monk’s face was kind and peaceful.
چهرهی راهب مهربان و آرام بود.
He wore simple clothes and carried a wooden staff.
او لباسهای سادهای پوشیده بود و یک عصای چوبی در دست داشت.
“I’ve ruined my life,” Ravi said.
“من زندگیام را نابود کردم،” راوی گفت.
“I lost my job, my home, and my respect. There’s nothing left for me now.”
“من کارم، خانهام و احترامم را از دست دادم. الان چیزی برایم باقی نمانده.”
The monk sat beside Ravi and said:
راهب کنار راوی نشست و گفت:
“Tell me your story.”
“داستانت را برایم تعریف کن.”
Ravi told the monk everything: how he wasted time, missed opportunities, and lost everything.
راوی همهچیز را به راهب گفت: چطور زمان را هدر داد، فرصتها را از دست داد و همهچیز را از دست داد.
The monk listened carefully and then said:
راهب با دقت گوش کرد و سپس گفت:
“Your story reminds me of another man who faced a similar problem. let me tell you about him.”
“داستان تو من را یاد مرد دیگری انداخت که با مشکلی مشابه روبرو شد. بگذار داستان او را برایت تعریف کنم.”
“There was once a farmer named Gopal,” the monk began.
“یک بار کشاورزی به نام گوپال بود،” راهب شروع کرد.
“He was a hardworking man, but he didn’t respect time.”
“او مردی سختکوش بود، اما برای زمان ارزش قائل نبود.”
“Every morning, Gopal woke up late and delayed his work.”
“هر صبح، گوپال دیر بیدار میشد و کارهایش را به تعویق میانداخت.”
“He always said: ‘I’ll do it tomorrow.’
“او همیشه میگفت: ‘فردا انجامش میدم.’
“One year, during planting season, Gopal delayed sewing his seeds.”
“یک سال، در فصل کاشت، گوپال کاشتن بذرها را به تعویق انداخت.”
“By the time he started, it was too late.”
“وقتی شروع کرد، دیگر خیلی دیر شده بود.”
“The rains came, and his seeds didn’t grow properly.”
“بارانها آمدند و بذرهایش به درستی رشد نکردند.”
“When harvest season came, Gopal’s Fields were empty.”
“وقتن فصل برداشت رسید، مزرعهی گوپال خالی بود.”
“He had no crops to sell, no food for his family, and no money.”
“او هیچ محصولی برای فروش، هیچ غذایی برای خانوادهاش و هیچ پولی نداشت.”
“One night, as Gopal sat Under the Stars, he realized his mistake.”
“یک شب، وقتی گوپال زیر ستارهها نشسته بود، متوجه اشتباهش شد.”
“He said to himself: ‘I lost my Harvest not because of bad luck, but because I wasted time.'”
“او به خودش گفت: ‘من محصولم را نه به خاطر بدشانسی، بلکه به خاطر هدر دادن زمان از دست دادم.'”
“From that day, Gopal changed.”
“از آن روز، گوپال تغییر کرد.”
“He woke up early, worked hard, and never delayed his tasks again.”
“او صبحها زود بیدار میشد، سخت کار میکرد و دیگر کارهایش را به تعویق نمیانداخت.”
“The next year, his Fields were full of crops.”
“سال بعد، مزرعهاش پر از محصول شد.”
“He became the most successful Farmer in the village.”
“او موفقترین کشاورز روستا شد.”
The monk looked at Ravi and said:
راهب به راوی نگاه کرد و گفت:
“Do you see, my child? Gopal failed because he didn’t value time, but he learned from his mistake and changed his life. You can do the same.”
“میبینی، پسرم؟ گوپال شکست خورد چون برای زمان ارزش قائل نبود، اما از اشتباهش درس گرفت و زندگیاش را تغییر داد. تو هم میتونی همین کار رو بکنی.”
Ravi asked:
راوی پرسید:
“But how? I’ve already lost so much.”
“اما چطور؟ من الان خیلی چیزها را از دست دادهام.”
The monk smiled and said:
راهب لبخند زد و گفت:
“You haven’t lost everything. you still have time.”
“تو همهچیز را از دست ندادهای. تو هنوز زمان داری.”
“Time is like a seed. if you plant it wisely, it will grow into success. but if you waste it, your life will remain empty, like Gopal’s Fields.”
“زمان مثل یک بذر است. اگر آن را به درستی بکاری، به موفقیت تبدیل میشود. اما اگر آن را هدر بدی، زندگیات مثل مزرعهی گوپال خالی خواهد ماند.”
The monk handed Ravi a small hourglass.
راهب یک ساعت شنی کوچک به راوی داد.
“Use this hourglass,” he said.
“از این ساعت شنی استفاده کن،” او گفت.
“when you feel like wasting time, watch the sand fall. remember: once the sand is gone, you can’t get it back. the same is true for time.”
“وقتی احساس کردی داری وقتت رو هدر میدی، تماشا کن که شنها چطور میریزند. یادت باشه: وقتی شنها تمام شدند، نمیتونی آنها را برگردانی. زمان هم همینطوره.”
Ravi thanked the Monk and returned home with The Hourglass.
راوی از راهب تشکر کرد و با ساعت شنی به خانه برگشت.
He decided to change his life.
او تصمیم گرفت زندگیاش را تغییر دهد.
Every morning, Ravi woke up early and made a plan for his day.
هر صبح، راوی زود بیدار میشد و برای روزش برنامهریزی میکرد.
Ee completed his tasks on time and avoided distractions.
او کارهایش را به موقع انجام میداد و از حواسپرتیها دوری میکرد.
Slowly, he started to rebuild his life.
کمکم، شروع به بازسازی زندگیاش کرد.
He found small freelance jobs and worked hard.
او کارهای فریلنسری کوچکی پیدا کرد و سخت کار کرد.
His clients were impressed, and soon he got a full-time job.
مشتریهایش تحت تأثیر قرار گرفتند و خیلی زود او یک شغل تماموقت پیدا کرد.
it wasn’t easy, but Ravi stayed focused.
آسان نبود، اما راوی متمرکز ماند.
He also apologized to his family for his mistakes.
او همچنین از خانوادهاش به خاطر اشتباهاتش عذرخواهی کرد.
His father forgave him and said:
پدرش او را بخشید و گفت:
“I’m proud of you, Ravi. You’ve learned the value of time.”
“من به تو افتخار میکنم، راوی. تو ارزش زمان را یاد گرفتهای.”
Ravi kept the hourglass on his desk.
راوی ساعت شنی را روی میز کارش گذاشت.
Whenever he felt lazy, he would watch the sand fall and remind himself:
هر وقت احساس تنبلی میکرد، به ریزش شنها نگاه میکرد و به خودش یادآوری میکرد:
“Time is precious. I won’t waste it.”
“زمان با ارزشه. من آن را هدر نمیدهم.”