Moonlight: The Princess from the Moon
Moonlight: The Princess from the Moon
مهتاب؛ شاهزادهای از ماه

Once upon a time, there lived a bamboo cutter with his wife in an old hut. Every morning, he would go to the forest to cut bamboos and bring them home. He and his wife would then make different things from the bamboo and sell them in the market. They were a poor couple with no child of their own, but they were happy together.
روزی روزگاری، بامبوبُری به همراه همسرش در کلبهای قدیمی زندگی میکرد. هر صبح به جنگل میرفت تا بامبو ببرد و آنها را به خانه بیاورد. او و همسرش از بامبو وسایل مختلفی میساختند و آنها را در بازار میفروختند. آن دو زوجی فقیر بودند و فرزندی نداشتند، اما در کنار یکدیگر زندگی شادی داشتند.
One day, while cutting bamboos in the forest, he saw a strange bamboo right in the center. The bamboo shone like a bright full moon!
روزی هنگام بریدن بامبوها در جنگل، درست در میان آنها بامبویی عجیب دید. آن بامبو مانند ماه کامل با نوری درخشان میدرخشید!
The bamboo cutter was very curious. He carefully gave a light cut to the bamboo in order to open it. And when he did, he could not believe his eyes!
بامبوبُر بسیار کنجکاو شد. با احتیاط ضربهای آرام به بامبو زد تا آن را باز کند. اما وقتی بامبو باز شد، چیزی که دید باورکردنی نبود!
It’s… it’s a girl!
این… این یک دختر است!
There was a tiny girl inside. She was as big as the bamboo cutter’s thumb! She was the most beautiful child he had ever seen. He instantly decided to take her home to his wife. Carefully taking the girl out in his palms, he cautiously walked back home. He had to be careful not to crush her.
داخل بامبو دختر کوچولویی بود. او فقط به اندازهٔ انگشت شست بامبوبُر بود! زیباترین کودکی بود که او تا آن روز دیده بود. بلافاصله تصمیم گرفت او را نزد همسرش ببرد. دختر را با دستانش با نهایت دقت بیرون آورد و آرامآرام به سوی خانه راه افتاد. باید خیلی مراقب میبود تا آسیبی به او نرسد.
Hurry, my love! Come out and see what I found!
عزیزم، زود بیا! بیا ببین چه چیزی پیدا کردهام!
He narrated the incident and slowly opened his hands. Instantly, their entire house lit up! The couple was surprised!
او ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و بهآرامی دستانش را باز کرد. ناگهان تمام خانه از نور پر شد! زن و شوهر با شگفتی به هم نگاه کردند.
She shines like the moon. We should name her Moonlight!
او مثل ماه میدرخشد. بهتر است اسمش را «مهتاب» بگذاریم!
Moonlight! She… is… beautiful!
مهتاب! چقدر… زیباست!
The wife took a cloth and placed Moonlight on it. As she admired her, a soft breeze came through the window…
همسرش پارچهای آورد و مهتاب را روی آن گذاشت. در حالی که با تحسین به او نگاه میکرد، نسیم ملایمی از پنجره به داخل وزید…
The tiny girl almost flew out of the wife’s hands! She tried to hold Moonlight as firmly as she could. Finally, as the wind stopped, the cloth came off and the tiny girl transformed into a normal-sized baby! The couple looked at each other surprised.
دختر کوچولو نزدیک بود از دستان زن به هوا بلند شود! زن تمام تلاشش را کرد تا او را محکم نگه دارد. سرانجام وقتی باد آرام گرفت، پارچه کنار رفت و دختر کوچک به نوزادی با اندازهای طبیعی تبدیل شد! زن و شوهر با ناباوری به یکدیگر نگاه کردند.
Ahhh… ha… ha… Our little Moonlight is going to be a handful, isn’t she?
ها ها ها… به نظر میرسد مهتاب کوچولوی ما حسابی شیطان و دردسرساز خواهد شد، اینطور نیست؟
The next morning, the bamboo cutter went to the forest again to cut bamboos.
صبح روز بعد، بامبوبُر دوباره برای بریدن بامبوها راهی جنگل شد.
The bamboo cutter and his wife knew at once! It was their little Moonlight who had brought good fortune with her. From then on, each day the bamboo cutter returned home with a gold nugget. Soon, they became rich. They gave their Moonlight good food and dresses made of expensive silk. Months passed and their tiny daughter was growing up faster than ever! In a short period of time, Moonlight grew to be a beautiful young woman.
بامبوبُر و همسرش خیلی زود فهمیدند که مهتاب برای آنها خوششانسی به همراه آورده است. از آن روز به بعد، بامبوبُر هر روز با تکهای طلا به خانه بازمیگشت. طولی نکشید که ثروتمند شدند. آنها بهترین غذاها و لباسهایی از ابریشم گرانبها برای مهتاب فراهم کردند. ماهها گذشت و دختر کوچکشان با سرعتی باورنکردنی رشد کرد. در مدت کوتاهی، مهتاب به بانویی جوان و بسیار زیبا تبدیل شد.
Her hair was silkier than the expensive dresses she wore. Her eyes sparkled like stars. Her skin was as soft as a feather, and her smile was brighter than the moon itself! She was probably the most beautiful woman on Earth!
موهایش از لباسهای ابریشمی و گرانبهایی که به تن میکرد نیز لطیفتر بود. چشمانش مانند ستارهها میدرخشید، پوستش به نرمی پر بود و لبخندش حتی از خودِ ماه هم روشنتر میدرخشید. شاید او زیباترین دختر روی زمین بود.
But the bamboo cutter had something else to worry about. The villagers had begun to ask him about the beautiful girl in their house!
اما بامبوبُر نگرانی دیگری هم داشت. اهالی روستا کمکم دربارهٔ دختر زیبایی که در خانهاش زندگی میکرد سؤال میپرسیدند.
One night, as Moonlight fell asleep, the bamboo cutter talked to his wife…
شبی، وقتی مهتاب به خواب رفت، بامبوبُر با همسرش صحبت کرد…
“I am worried! I told everyone that we found her in the forest, alone, and brought her home to take care of her. But now she has come of age. They have been whispering about her beauty!”
نگرانم. به همه گفتهام که او را تنها در جنگل پیدا کردیم و برای مراقبت به خانه آوردیم. اما حالا بزرگ شده و مردم مدام دربارهٔ زیباییاش پچپچ میکنند.
“I know. We cannot keep her in this house forever…”
میدانم… نمیتوانیم تا ابد او را در این خانه نگه داریم.
The next day, the bamboo cutter talked to his daughter about her marriage. He told her that there were many suitors who had asked for her hand.
روز بعد، بامبوبُر با دخترش دربارهٔ ازدواج صحبت کرد. او گفت که خواستگاران زیادی برای ازدواج با او آمدهاند.
“No, Father! I can’t live without you! Why are you sending me away?”
نه، پدر! من نمیتوانم بدون شما زندگی کنم. چرا میخواهید مرا از خودتان دور کنید؟
“Oh, my lovely child… I can’t live without you either. But I can’t keep you in this house forever. I love you, but love does not teach us to be selfish. I have to let you go and live your own life. I will never force you to marry someone against your wishes. But at least meet those suitors, will you?”
دختر عزیزم… من هم نمیتوانم بدون تو زندگی کنم. اما نمیتوانم تا ابد تو را در این خانه نگه دارم. دوستت دارم، اما عشق به ما یاد نمیدهد خودخواه باشیم. باید بگذارم زندگی خودت را بسازی. هرگز تو را مجبور نمیکنم برخلاف میل خودت با کسی ازدواج کنی، اما دستکم با این خواستگاران دیدار کن. قبول میکنی؟
Moonlight loved her father dearly and could not say no to him. The next day, five young suitors came to see Moonlight. They could not take their eyes off her!
مهتاب پدرش را از صمیم قلب دوست داشت و نتوانست درخواست او را رد کند. روز بعد، پنج خواستگار جوان برای دیدن مهتاب آمدند. آنها از شدت زیباییاش نمیتوانستند چشم از او بردارند.
Moonlight looked at them with no smile on her face and spoke with no excitement in her voice.
مهتاب بدون آنکه لبخندی بر لب داشته باشد، با صدایی آرام و بیاحساس با آنها سخن گفت.
“I will ask all of you to get me different things from different places. I will only marry the one who can bring me what I ask for.”
از هر کدام از شما چیزی میخواهم که باید از جایی دور برایم بیاورید. فقط با کسی ازدواج خواهم کرد که بتواند خواستهٔ مرا برآورده کند.
“I will get you the dark, dull moon if you ask for it, my love! Just say it…”
اگر بخواهی حتی ماهِ تیره را هم برایت میآورم، عزیزم! فقط کافی است بگویی.
“I will say two words to you: Get out! The beautiful young lady doesn’t need your dull moon! I will bring her all the sparkling stars if she wishes so!”
فقط دو کلمه برایت دارم: برو بیرون! این بانوی زیبا به ماهِ بیفروغ تو نیازی ندارد. اگر بخواهد، تمام ستارههای درخشان آسمان را برایش میآورم.
“Don’t listen to either of them, Princess! I will bring you the shiniest pearl from the ocean!”
پرنسس، به حرف هیچکدامشان گوش نده! من درخشانترین مروارید اقیانوس را برایت میآورم.
“Uh… I want no moon, no stars, and no pearl from the ocean. But I want exactly what I ask for from each of you.”
نه… نه ماه را میخواهم، نه ستارهها را و نه مروارید اقیانوس را. فقط همان چیزی را میخواهم که از هر یک از شما درخواست میکنم.
She then asked the first suitor to bring her a bowl made of stone from a monk in India… but the bowl has to shine brighter than I do.
سپس رو به اولین خواستگار کرد و گفت: از راهبی در هند، کاسهای سنگی برایم بیاور… اما یادت باشد آن کاسه باید از من هم درخشانتر باشد.
From the second suitor, she asked for a branch of the only tree which grew at the peak of the tallest mountain on the eastern sea. Its roots were made of silver and its trunk made of gold. Its branches bore fruits of jewels… and I want the original branch of the tree. Don’t disrespect me by bringing a fake one.
از خواستگار دوم خواست: از تنها درختی که بر فراز بلندترین کوهِ دریای شرق میروید، شاخهای برایم بیاور. ریشههای آن از نقره است، تنهاش از طلا و شاخههایش میوههایی از جواهر دارند. اما حواست باشد، شاخهٔ اصلی را میخواهم. با آوردن یک شاخهٔ تقلبی به من بیاحترامی نکن.
The third suitor was asked to go to China and bring the robe of the fire rat!
به خواستگار سوم گفت: به چین برو و ردای موش آتشین را برایم بیاور.
The fourth was asked to bring the jewel that had seven colors. It lay on the head of a dragon.
از خواستگار چهارم خواست: جواهر هفترنگی را که بر سر یک اژدها قرار دارد، برایم بیاور.
And, finally… Find the swallow who carries a shell in her stomach and bring me that shell… Thank you all for coming.
و در پایان به خواستگار پنجم گفت: پرستویی را پیدا کن که در شکمش صدفی حمل میکند و آن صدف را برایم بیاور. از همهٔ شما برای آمدنتان سپاسگزارم.
Moonlight knew that the tasks were impossible. But this was the only way for her to stay with her parents forever…
مهتاب خوب میدانست که انجام دادن این مأموریتها تقریباً غیرممکن است. اما تنها راهی که میتوانست برای ماندن در کنار پدر و مادرش پیدا کند، همین بود.
Weeks passed, but the suitors never returned. The bamboo cutter told his wife of how the second suitor was caught in a thunderstorm in the eastern sea and had to return without the branch.
هفتهها گذشت، اما هیچیک از خواستگاران بازنگشتند. بامبوبُر برای همسرش تعریف کرد که خواستگار دوم در دریای شرق گرفتار طوفانی سهمگین شده و ناچار شده بود بدون آن شاخه بازگردد.
The third suitor tried to find the fire rat but found a beast instead who bit him!
خواستگار سوم برای پیدا کردن موش آتشین راهی سفر شد، اما به جای آن با جانوری وحشی روبهرو شد که او را گاز گرفت.
The fourth tried to find the dragon. But when he was asked to go into the dark forest, afraid, he gave up.
خواستگار چهارم تصمیم گرفت به دنبال اژدها برود، اما وقتی فهمید باید وارد جنگلی تاریک شود، ترس تمام وجودش را گرفت و از ادامهٔ راه منصرف شد.
And the fifth tried to catch the swallow but was bitten by her in return.
خواستگار پنجم هم تلاش کرد پرستو را بگیرد، اما پرستو به جای تسلیم شدن، او را نوک زد و فراری داد.
The only suitor who returned was the one who was asked to bring a bowl made of stone from a monk in India. He brought the shiniest bowl, but it could not shine brighter than Moonlight herself.
تنها کسی که بازگشت، همان خواستگاری بود که مأمور شده بود کاسهٔ سنگی راهب هندی را بیاورد. او درخشانترین کاسهای را که توانسته بود پیدا کند، با خود آورد؛ اما حتی آن کاسه هم نمیتوانست از خودِ مهتاب درخشانتر باشد.
“Is there no one on this land who is capable to marry our daughter?”
بامبوبُر با آهی گفت: آیا در تمام این سرزمین، هیچکس شایستهٔ ازدواج با دختر ما نیست؟
“The Emperor!”
امپراتور!
“At our house? Oh, we are blessed!”
امپراتور به خانهٔ ما آمده؟ چه افتخار بزرگی نصیبمان شده است!
“It is I who must bow down to you. For I have come to ask for your daughter’s hand in marriage. I have heard of the thinks she demanded from those who wished to marry her. With your permission, I would like to talk to her myself and find out what task she may have for me.”
امپراتور با احترام گفت: این من هستم که باید در برابر شما سر تعظیم فرود بیاورم؛ زیرا برای خواستگاری دخترتان آمدهام. شنیدهام که او برای همهٔ خواستگارانش مأموریتهایی تعیین کرده است. اگر اجازه دهید، دوست دارم خودم با او صحبت کنم و بدانم چه خواستهای از من دارد.
“Of course! Please, have a seat. I will call her out.”
بامبوبُر گفت: البته، بفرمایید بنشینید. همین حالا او را صدا میکنم.
The Emperor waited nervously to see Moonlight. As she walked out, he was struck by her beauty! He was determined to marry her. But Moonlight had something to say…
امپراتور با اشتیاق و کمی اضطراب منتظر دیدن مهتاب بود. وقتی مهتاب وارد شد، زیبایی خیرهکنندهاش او را مبهوت کرد. همان لحظه تصمیم گرفت هر طور شده با او ازدواج کند. اما مهتاب پیش از هر چیز سخنی برای گفتن داشت…
“Oh, noble one! I know you can give me anything that I wish for. The jewel of the dragon, the robe of the fire rat, the branch of the golden trunk are challenges which you could easily overcome. So, I ask you for only one thing: Respect my wish to not want to marry, and make no demands to know why.”
ای بزرگوار، میدانم که شما توانایی برآورده کردن هر آرزویی را دارید. آوردن جواهر اژدها، ردای موش آتشین یا شاخهٔ درخت طلایی، هیچکدام برای شما دشوار نیست. به همین دلیل فقط یک خواهش از شما دارم؛ به تصمیم من برای ازدواج نکردن احترام بگذارید و لطفاً دلیلش را هم از من نپرسید.
“You are right. I can give you anything you wish for. And if this is what your ask, then your wish is my command. But can I ask for something in return? You are a strong woman. May I have the honor to be your friend?”
امپراتور با لبخندی آرام پاسخ داد: حق با توست. میتوانم هرچه بخواهی برایت فراهم کنم. اگر این خواستهٔ توست، با کمال میل به آن احترام میگذارم. اما آیا من هم میتوانم یک درخواست داشته باشم؟ تو بانویی شگفتانگیزی. آیا این افتخار را به من میدهی که دوستت باشم؟
The Emperor and Moonlight stayed friends and talked often. The bamboo cutter didn’t let any more suitors in. He did not want to upset his Moonlight again.
از آن پس، امپراتور و مهتاب دوستان خوبی شدند و بارها با یکدیگر گفتوگو کردند. بامبوبُر نیز دیگر به هیچ خواستگار دیگری اجازه نداد وارد خانهاش شود، زیرا نمیخواست مهتاب دوباره ناراحت شود.
One night, as he entered her room, he saw that Moonlight was sitting by the window. She was staring at the moon, and there were tears in her eyes.
شبی، وقتی بامبوبُر وارد اتاق مهتاب شد، دید او کنار پنجره نشسته است. به ماه خیره شده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود.
“Moonlight! Why are you crying?”
مهتاب! چرا گریه میکنی؟
“There is one dream that I have every night, Father. I never told you because I didn’t want you to worry.”
مهتاب آهی کشید و گفت:پدر… هر شب خواب یک چیز را میبینم. تا امروز چیزی نگفتم، چون نمیخواستم نگران شوید.
“What is it?”
چه خوابی؟
“I dream that I am being taken away to the Moon by the moon people. And Last night, a voice told me that the day has come. On the fifteenth day of this month, they will come to get me. I don’t want to leave you!”
خواب میبینم که آدمهای ماه دارند مرا با خودشان به ماه میبرند. دیشب هم صدایی به من گفت که زمانش فرا رسیده است. روز پانزدهم این ماه، آنها برای بردن من میآیند. من نمیخواهم تو را ترک کنم!
The bamboo cutter looked at the moon. In all these months, for the first time he realized that the moon looked dull… as if someone has stolen its light.
بامبوبُر به آسمان نگاه کرد. برای نخستین بار در تمام این ماهها متوجه شد که ماه دیگر مانند گذشته نمیدرخشد؛ انگار کسی نورش را از آن گرفته باشد.
He was worried for his daughter! He immediately sent a message to the Emperor and asked for his help.
دلش بهشدت برای مهتاب لرزید. بیدرنگ پیغامی برای امپراتور فرستاد و از او کمک خواست.
The Emperor swore to not let anybody take his Moonlight away.
امپراتور قسم خورد که نگذارد هیچکس مهتاب را از او بگیرد.
“On the fifteenth day of this month, I want two thousand royal guards outside Moonlight’s house. Nobody is to touch her!”
روز پانزدهم این ماه، دو هزار نگهبان سلطنتی باید اطراف خانهٔ مهتاب مستقر شوند. هیچکس حق ندارد حتی به او نزدیک شود!
The fifteenth day arrived. Moonlight’s house was surrounded by two thousand royal guards, ready with their arrows. The Emperor himself drew his sword and stood in front of the house. The bamboo cutter took Moonlight to the basement. Her mother held her tightly. Everyone was ready to protect her. Then suddenly, a bright light shone from the sky.
روز پانزدهم فرا رسید. خانهٔ مهتاب را دو هزار نگهبان سلطنتی با تیر و کمانهای آماده محاصره کرده بودند. خودِ امپراتور نیز شمشیرش را از نیام کشیده و مقابل خانه ایستاده بود. بامبوبُر، مهتاب را به زیرزمین برد و مادرش او را محکم در آغوش گرفت. همه آماده بودند تا از او محافظت کنند. اما ناگهان نوری خیرهکننده از آسمان بر زمین تابید.
“What is that?”
آن چیست؟
“I can’t see anything!”
هیچچیز نمیبینم!
A beautiful cart flew down with many little fairies flying around. They played a beautiful tune on their flutes. Suddenly, Moonlight closed her eyes and was flown to toward the music. She flew out of her basement with her parents running behind her. The fairies touched Moonlight with a silver shining feather.
ارابهای باشکوه از آسمان پایین آمد و پریهای کوچکی در اطراف آن پرواز میکردند. آنها با فلوتهای خود نوایی دلنشین مینواختند. ناگهان مهتاب چشمانش را بست و بیاختیار به سوی آن موسیقی به پرواز درآمد. او از زیرزمین بالا رفت و پدر و مادرش با نگرانی دنبالش دویدند. پریها با پری نقرهای و درخشانی او را لمس کردند.
And Moonlight’s dress was transformed into a long, flowing white gown. She opened her eyes and smiled brightly. Her fear was gone. She walked to her parents and hugged them.
در همان لحظه، لباس مهتاب به ردایی بلند، سفید و روان تبدیل شد. چشمانش را گشود و با لبخندی آرام و درخشان به پدر و مادرش نگاه کرد. دیگر هیچ ترسی در وجودش نبود. به سوی آنها رفت و هر دو را در آغوش گرفت.
“Father! You took such good care of me, but I must return to my people… to do my duty.”
پدر… شما با تمام وجود از من مراقبت کردید، اما اکنون باید نزد مردم خودم برگردم… باید به وظیفهام عمل کنم.
“What? I don’t understand!”
چی؟ منظورت را نمیفهمم!
“The moon is dull because I am here on Earth!”
ماه بینور شده، چون من روی زمین هستم.
“I am the Moonlight! The Moon is incomplete without me. I am the light that guides humankind in their dark nights. I wandered off during the day and forgot who I was when I set foot on Earth. Confused and tired, I sat in the bamboo… and you found me.”
من همان نورِ ماه هستم. ماه بدون من کامل نیست. من نوری هستم که انسانها را در تاریکترین شبهایشان راهنمایی میکند. وقتی به زمین آمدم، راه را گم کردم و حتی فراموش کردم که چه کسی هستم. خسته و سرگردان، داخل آن بامبو پناه گرفتم… و این شما بودید که مرا پیدا کردید.
“So… you have to go now? Won’t you miss us?”
بامبوبُر با چشمانی اشکآلود گفت: پس… حالا باید بروی؟ دلت برای ما تنگ نمیشود؟
Mother, I will come to see you every night. The only time you won’t see me is when there will be no moon in the sky.
مادر، هر شب به دیدنت میآیم. تنها شبی که مرا نخواهی دید، شبی است که هیچ ماهی در آسمان نباشد.
“You have been a great friend… but I have to leave now.”
سپس رو به امپراتور کرد و گفت: شما دوست بسیار خوبی برای من بودید… اما اکنون وقت رفتن من است.
Moonlight sat in her cart and happily waved goodbye to her people on Earth. She was not sad, for she knew she would always watch over them from the sky. The cart carried her back to the moon. The bamboo cutter wiped his tears and waited for his Moonlight to return. And she did… as the light to the full moon.
مهتاب سوار ارابهاش شد و با لبخند برای عزیزانی که روی زمین داشت، دست تکان داد و با آنها خداحافظی کرد. او غمگین نبود، زیرا میدانست که از آن پس همیشه از آسمان مراقبشان خواهد بود. ارابه او را به سوی ماه برد. بامبوبُر اشکهایش را پاک کرد و منتظر بازگشت مهتابش ماند. و مهتاب هم بازگشت… نه به شکل یک انسان، بلکه به صورت نورِ ماهِ کامل.
The moon shone with its full light. The Emperor never married anyone else. Every night he would stare at the moon for hours and smile at the love of his life.
ماه بار دیگر با تمام شکوه و روشناییاش در آسمان درخشید. امپراتور هرگز با شخص دیگری ازدواج نکرد. هر شب ساعتها به ماه خیره میشد و با لبخندی آرام به عشقِ زندگیاش نگاه میکرد.
The bamboo cutter transformed his big house into the old small hut. For that was the only way to let his Moonlight enter their house through the roof in the night. The bamboo cutter and his wife spent the rest of their lives in peace…
بامبوبُر خانهٔ بزرگش را رها کرد و دوباره به همان کلبهٔ کوچک و قدیمی بازگشت؛ زیرا تنها در آن کلبه بود که نور مهتاب میتوانست شبها از سقف به داخل خانه بتابد. او و همسرش باقیِ عمرشان را در آرامش و خوشبختی سپری کردند.
What We Can Learn from This Story
از این داستان چه چیزهایی یاد میگیریم؟
❤️ Love means letting go.
عشق واقعی گاهی یعنی اجازه دهی کسی مسیر زندگی خودش را دنبال کند.
👨👩👧 Kindness can change lives.
مهربانی و محبت میتواند زندگی انسانها را برای همیشه تغییر دهد.
🌙 Everyone has a purpose in life.
هر انسانی در زندگی رسالت و هدفی دارد.
🤝 Respect other people’s choices.
به تصمیمها و انتخابهای دیگران احترام بگذاریم.
💎 True beauty comes from within.
زیبایی واقعی از درون انسان سرچشمه میگیرد.
🌟 Real love is not about possession.
عشق واقعی به معنای مالکیت نیست، بلکه به معنای آرزوی خوشبختی برای دیگری است.
🙏 Gratitude is never forgotten.
قدردانی از محبت دیگران هرگز فراموش نمیشود.
🌕 Even when people leave, their love can remain forever.
گاهی انسانها از کنار ما میروند، اما عشق و یادشان برای همیشه در قلب ما میماند.
فقط یک کلیک تا کشف داستانهای جذاب و یادگیری عبارات طلایی! همین حالا بزن روی عکس و خودت تجربه کن!

صفحه اصلی
محصولات
دوره ها
حساب کاربری