The Clever Trader and the Lazy Donkey
!The Clever Trader and the Lazy Donkey
تاجر باهوش و الاغ تنبل!

once upon a time, there lived a trader in a small village. He traded different items in the market for Money. the trader had a donkey. he used to put sacks of goods of the donkey’s back and take them to the market to sell.
روزی روزگاری، در یک روستای کوچک، تاجری زندگی میکرد. او کالاهای مختلف را در بازار خرید و فروش میکرد و از این راه پول به دست میآورد. این تاجر یک الاغ داشت. او کیسههای پر از کالا را روی پشت الاغ میگذاشت و آنها را برای فروش به بازار میبرد.
The trader took really good care of his donkey. He knew that the donkey was important for his business. the donkey was kept clean and healthy. he was given good food to eat.
تاجر بهخوبی از الاغش مراقبت میکرد، چون میدانست که الاغ نقش مهمی در کسبوکارش دارد. او همیشه الاغ را تمیز و سالم نگه میداشت و غذای خوب و مقوی به او میداد.
he was young and strong. he could take the load of many sacks on his back and walked to the market. But he was also very lazy. The donkey didn’t like to work at all!
الاغ جوان و قوی بود. او میتوانست بارِ سنگینِ کیسههای زیادی را روی پشتش حمل کند و تا بازار پیاده برود. اما یک مشکل داشت؛ خیلی تنبل بود و اصلاً دلش نمیخواست کار کند!
He only wanted to sit around, eat and sleep.
او فقط دوست داشت همینطور بیکار بنشیند، غذا بخورد و بخوابد.
Oh! To the market again!Master should take a day off some day. I love holidays. maybe he does not need rest, but I do!
اوه! باز هم باید به بازار برویم؟! صاحبم باید یک روز هم به خودش استراحت بدهد. من عاشق تعطیلاتم! شاید او به استراحت احتیاجی نداشته باشد، اما من که دارم!
but the donkey did not understand that the trader could not take a holiday.
اما الاغ درک نمیکرد که تاجر نمیتوانست حتی یک روز هم کارش را تعطیل کند.
if the trader does not go to the market then he will not earn. And then there will be no food, even for the Donkey. depending on the demand in the market, the trader used to sell different things every day.
اگر تاجر به بازار نرود، درآمدی نخواهد داشت. در نتیجه، دیگر غذایی برای خوردن وجود نخواهد داشت؛ حتی برای الاغ. تاجر با توجه به میزان تقاضای مردم در بازار، هر روز کالاهای متفاوتی را برای فروش میبرد.
Pulses, grains, vegetables, Spices, and even fruits. he used to walk his donkey every day from his village. each day to reach the market, they had to cross a river.
تاجر هر روز کالاهای مختلفی مانند حبوبات، غلات، سبزیجات، ادویهجات و حتی میوهها را برای فروش به بازار میبرد. او هر روز الاغش را از روستا تا بازار همراهی میکرد. برای رسیدن به بازار، آنها مجبور بودند هر روز از یک رودخانه عبور کنند.
the trader took special care of the donkey while crossing the River. one day, a friend told the trader that there is a heavy demand for salt in the market.
تاجر هنگام عبور از رودخانه، با دقت و احتیاطِ ویژهای از الاغش مراقبت میکرد تا آسیبی نبیند. یک روز، یکی از دوستانش به او خبر داد که در بازار تقاضای بسیار زیادی برای نمک وجود دارد.
Ahaan! thank you for the tip, my Friend. I must start selling salt soon. Soon, the trader arranged for 12 sacks of salt to be sold. he took six sacks and started to load them on the donkey’s Back. he then realized that the sacks were getting heavy.the donkey could not walk!
آها! از راهنماییات ممنونم، دوست من. باید هرچه زودتر فروش نمک را شروع کنم. کمی بعد، تاجر دوازده کیسه نمک برای فروش آماده کرد. او شش کیسه را برداشت و شروع کرد آنها را روی پشت الاغ گذاشتن. اما خیلی زود متوجه شد که بار بیش از حد سنگین شده است و الاغ دیگر نمیتوانست راه برود!
Oh! poor animal. It must be getting too heavy for him. There, I will take a sack off. this should do.
اوه! حیوان بیچاره. حتماً بار برایش خیلی سنگین شده است. خب، یک کیسه را برمیدارم. این باید کافی باشد.
Not wanting to hurt the donkey, the trader lifted one sack off his back.
از آنجا که تاجر نمیخواست الاغش آسیب ببیند، یکی از کیسهها را از روی پشتش برداشت.
However, even then the donkey was not ready to walk. the trader cared for his donkey but he also knew that the donkey was lazy. he took out a stick and poked him.
اما حتی با این حال هم الاغ حاضر نبود راه بیفتد. تاجر از الاغش بهخوبی مراقبت میکرد، اما میدانست که او حیوانی تنبل است. بنابراین چوبی برداشت و با آن ضربهی آرامی به الاغ زد تا حرکت کند.
Oh, come on now. don’t be so lazy. you have rested enough! we need to go to the market.
خب دیگه، پاشو! اینقدر تنبلی نکن. حسابی استراحت کردی. باید راه بیفتیم و به بازار برویم.
[Music]
that day the trader sold all the sacks of salt in the market. Oh! my friend was Right. the demand for salt is increasing now!
آن روز، تاجر تمام کیسههای نمک را در بازار فروخت. او با خوشحالی گفت: اوه! دوستم درست میگفت. حالا تقاضا برای نمک روزبهروز بیشتر میشود!
the trader then started to sell salt every day.
پس از آن، تاجر فروش نمک را به کار همیشگی خود تبدیل کرد و هر روز نمک به بازار میبرد.
he used to fill sacks and sacks of salt and load them up of the Donkey. the donkey had to carry sometimes five and sometimes six sacks to the Market.
تاجر هر روز کیسههای زیادی را از نمک پر میکرد و آنها را روی پشت الاغ بار میزد. الاغ هم مجبور بود گاهی پنج کیسه و گاهی شش کیسه نمک را تا بازار حمل کند.
though not happy, the donkey was always relieved while returning homes. since the traders sold all the sacks of Salt, he had no load to carry back. a few days Passed.
با اینکه الاغ از این کار خوشحال نبود، اما هنگام بازگشت به خانه همیشه احساس آرامش و آسودگی میکرد؛ زیرا تاجر تمام کیسههای نمک را در بازار میفروخت و در راه برگشت دیگر باری روی دوش الاغ نبود. چند روز به همین منوال گذشت.
then one day, the trader loaded six sacks of salt and left for the Market. as they reached the river, the trader noticed that the water was a little bit high.
تا اینکه یک روز، تاجر شش کیسه نمک را روی پشت الاغ بار کرد و راهی بازار شد. هنگامی که آنها به رودخانه رسیدند، تاجر متوجه شد که سطح آب کمی بالاتر از همیشه است.
let’s walk very slowly today.I don’t want to slip and fall into this gushing Water.
امروز باید خیلی آهسته حرکت کنیم. دلم نمیخواهد روی این مسیر لیز بخورم و داخل این رودخانهی خروشان سقوط کنم.
as they crossed half the river, suddenly the donkey slipped off a big stone and sat down with a thud!
در حالی که نیمی از مسیر رودخانه را پشت سر گذاشته بودند، ناگهان پای الاغ از روی یک سنگ بزرگ سر خورد و او با شدت روی زمین افتاد.
Oh, no! Oh!
وای،نه! وای!
The trader somehow managed to pull the donkey up and make it across the river. the donkey was scared and shocked. But then he felt something!
تاجر به هر زحمتی بود، الاغ را از زمین بلند کرد و او را سالم از رودخانه عبور داد. الاغ حسابی ترسیده و شوکه شده بود؛ اما چند لحظه بعد، متوجه چیز عجیبی شد!
Dhenchu! the sacks are still on my back. then how does my back feel so light?Oh! this river has magical powers! Dhenchu! Dhenchu!
«عرر! کیسهها هنوز روی پشتم هستند؛ پس چرا احساس میکنم بارم اینقدر سبک شده است؟! اوه! حتماً این رودخانه قدرتی جادویی دارد! عرر! عرر!
what the donkey didn’t know is that there was no magic in the river.
الاغ خبر نداشت که رودخانه اصلاً جادویی نبود و همهی این اتفاقها دلیل دیگری داشت.
when he Fell, the water dissolved all the salt in the sacks. which is why the donkey felt no load on his back. there was no salt left in the sacks now.
وقتی الاغ داخل رودخانه افتاد، آب تمام نمکهای داخل کیسهها را در خود حل کرد. به همین دلیل، دیگر هیچ باری روی پشتش احساس نمیکرد. حالا دیگر هیچ نمکی داخل کیسهها باقی نمانده بود.
Oh! All my effort is Gone. what do I sell now? thank God that my donkey isn’t hurt. there was no point in going to the market now. I should just go home.
اوه! تمام زحماتم به هدر رفت. حالا دیگر چه چیزی برای فروش دارم؟ خدا را شکر که الاغم آسیبی ندیده است. دیگر رفتن به بازار هیچ فایدهای ندارد. بهتر است همین حالا به خانه برگردم.
What? no load on the back and no work! this truly is magic! Dhenchu! Dhenchu!
یعنی هم از حمل بار خلاص شدم و هم دیگر لازم نیست کار کنم؟! این واقعاً معجزه است! عرر! عرر!
after cutting his trip short, the donkey had the entire day to himself. he ate and slept all day. he was happy! the next day, the trader again loaded six sacks of salt on the donkey’s back and walked him to the Market.
بعد از اینکه سفرشان را نیمهکاره رها کردند و زودتر به خانه برگشتند، الاغ تمام روز را برای خودش داشت. او تمام روز فقط غذا خورد و خوابید و حسابی خوشحال بود! روز بعد، تاجر دوباره شش کیسه نمک را روی پشت الاغ بار کرد و او را به سمت بازار برد.
Oh! yesterday was so nice. Today again I have to work! Wait! I can avoid Working! I can lessen the burden on my back and go back home! just like Yesterday. the water has magical powers! I am sure it will help me again!
آه! دیروز چقدر خوب بود. اما امروز دوباره باید کار کنم! صبر کن… میتوانم از کار کردن فرار کنم! میتوانم بار روی پشتم را سبکتر کنم و دوباره به خانه برگردم؛ درست مثل دیروز. این رودخانه قدرتهای جادویی دارد! مطمئنم این بار هم به من کمک خواهد کرد!
unaware of the donkey’s intentions, the trader started walking towards the market. As they reached the river, the donkey went a step ahead. and before the trader could stop him,he sat down in the same spot he had fallen.
تاجر که از نقشه و نیت الاغ بیخبر بود، به راهش به سمت بازار ادامه داد. وقتی به رودخانه رسیدند، الاغ یک قدم جلوتر رفت و قبل از اینکه تاجر بتواند جلوی او را بگیرد، درست در همان جایی که دفعهی قبل افتاده بود، روی زمین نشست.
Oh! what are you doing, you fool! Get up!
«اوه! این چه کاریه که میکنی، نادان! زود باش، بلند شو!»
but it was too late. The salt kept on the donkey’s back had dissolved in the water again.there was no burden. the donkey was now happy.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. نمکی که روی پشت الاغ بار شده بود، دوباره در آب حل شد. دیگر هیچ باری روی پشت الاغ باقی نمانده بود و او حالا از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.
There it is! no burden and no work!
آها! درست همون شد که میخواستم؛ نه بار دارم، نه کار!
how did this Happen? wait a minute. Did this donkey sit down in the river on purpose? Oh! what a lazy Animal! I care for him so much and this is how he pays me! let me take him home. I know what I have to do now.
این دیگر چطور اتفاق افتاد؟! یک لحظه صبر کن… نکند این الاغ عمداً وسط رودخانه نشسته باشد؟! اوه! چه حیوان تنبلی! من اینهمه از او مراقبت میکنم، اما او اینگونه جواب محبتهای مرا میدهد! بگذار او را به خانه ببرم. حالا دیگر میدانم باید چه کار کنم.
the donkey thought that he had found a perfect way to avoid work. but the trader had a different plan. the next morning, the trader loaded eight sacks on the donkey’s back. but the donkey did not Complain.
الاغ فکر میکرد راهی عالی برای فرار از کار پیدا کرده است. اما تاجر نقشهی دیگری در سر داشت. صبح روز بعد، تاجر هشت کیسه را روی پشت الاغ بار کرد. با این حال، الاغ هیچ اعتراضی نکرد.
Oh! eight sacks! But why can’t I feel the Burden? why does it matter? let master put as many sacks on my back as he wants! I am not going to the market anyway. Dhenchu!
وای! هشت کیسه! اما چرا بارشان را احساس نمیکنم؟ خب، مهم نیست! صاحبم هر چقدر دلش میخواهد بار روی پشتم بگذارد؛ من که به هر حال قرار نیست تا بازار بروم! عرر! عرر!
the trader silently walked the donkey to the river.
تاجر بدون اینکه چیزی بگوید، الاغ را آرامآرام به سمت رودخانه هدایت کرد.
Ah! there is my magic.
آها! این هم همان جادویی که دنبالش بودم!
while crossing the river, the donkey slipped again at the same spot and sat down in the water. However, today the trader did not pick his donkey up. as the donkey tried to get up, suddenly…
در حالی که از رودخانه عبور میکردند، الاغ دوباره در همان نقطه لیز خورد و داخل آب نشست. اما این بار، تاجر او را از جا بلند نکرد. درست زمانی که الاغ سعی میکرد بلند شود، ناگهان…
Oh,No!! my Back! what is happening? why is my back so Heavy? Dhenchu!
وای نه! پشتم! چه بلایی سرم آمده؟ چرا بار روی پشتم اینقدر سنگین شده؟ عرر! عرر!
The trader was an intelligent man! he knew that the donkey would try to trick him again.so this time instead of loading salt on the donkey’s back, he loaded cotton! as soon as the donkey sat in the water, cotton absorb the water and became heavier!
تاجر مرد باهوشی بود. او میدانست که الاغ دوباره سعی میکند او را فریب دهد. بنابراین این بار، به جای اینکه روی پشت الاغ نمک بار کند، پنبه بار زد. به محض اینکه الاغ داخل آب نشست، پنبهها آب را به خود جذب کردند و بسیار سنگینتر شدند!
Hahaha! you thought you could fool me? now you will have to walk to the market and come back home with these eight Sacks!
هاهاها! خیال کردی میتوانی سرم کلاه بگذاری؟ حالا مجبور میشوی این هشت کیسه را تا بازار ببری و دوباره با همین بار به خانه برگردی!
Oh, No! Dhenchu! this is so heavy! My back!
وای نه! عرر! این بار خیلی سنگین شده! پشتم دارد از درد میشکند!
the donkey realized that the water was not magic after all. he carried the eight heavy sacks of cotton to the market and then back home. from that day onwards, the donkey never dared to sit in the water again.
الاغ سرانجام فهمید که آب رودخانه اصلاً جادویی نبوده است. او هشت کیسهی سنگین پنبه را تا بازار حمل کرد و سپس همانها را دوباره به خانه برگرداند. از آن روز به بعد، دیگر هرگز جرئت نکرد دوباره داخل آب بنشیند.
فقط یک کلیک تا کشف داستانهای جذاب و یادگیری عبارات طلایی! همین حالا بزن روی عکس و خودت تجربه کن!

صفحه اصلی
محصولات
دوره ها
حساب کاربری