
The girl and the ice cream truck
!The girl and the ice cream truck
دختر و ماشین بستنی فروشی!
A girl sits at her bedroom window,
یه دختر کنار پنجره اتاقش نشسته
looking down at the street.
و داره به خیابون نگاه میکنه
She is waiting for summer,
اون منتظر تابستونه
She wants to eat ice cream and go swimming,
اون میخواد بستنی بخوره و بره شنا
She wants picnics and strawberries.
اون پیکنیک و توتفرنگی میخواد
She is tired of winter jackets and gloves .
اون از لباسهای زمستونی و دستکشها خسته شده
She is tired of gray skies and snow .
اون از آسمونهای خاکستری و برف خسته شده
Her mother says that summer is far away.
مادرش میگه که تابستون دوره
Her father says that more snow is coming.
پدرش میگه که برف بیشتری در راهه
Still she sits at the window waiting for some sign that summer has arrived.
هنوز کنار پنجره نشسته و منتظر یه نشونهس که تابستون اومده باشه
Just then she sees an ice cream truck driving down the street.
در این لحظه ماشین بستنی فروشی رو میبینه که توی خیابون میاد
An ice cream truck! That must mean it’s summer now!
ماشین بستنی فروشی! پس تابستون اومده
She runs to her closet and puts on her bathing suit and her summer hat.
میدوه سمت کمد و لباس شنا و کلاه تابستونیش رو میپوشه
She runs down the stairs and out the door and…
میدوه پایین پلهها و میره بیرون از خونه
Crunch!
قرچ
She looks down and sees her bare feet in the icy grass
نگاه میکنه و پاهای برهنهاش رو روی چمن یخزده میبینه
But… but… I saw an ice cream truck!
ولی… ولی من یه ماشین بستنی فروشی دیدم
She says, confused
با حیرت میگه
She looks up just in time to see the ice cream truck turn the corner
نگاه میکنه و میبینه که ماشین بستنی فروشی داره سر خیابون میپیچه
And pull into the auto repair shop
و میره توی کارگاه تعمیرات ماشین
Moral: Don’t draw a conclusion based on a single observation
پند داستان: بر اساس تنها یه مشاهده تصمیم نگیر
One ice cream truck does not make a summer
یک ماشین بستنی فروشی تابستون نمیسازه