The Three Hens – An English Story
!The Three Hens
داستان سه مرغ!

Once upon a time, a hen told the most dreadful story ever told. It was so terrible that it made all the other hens’ feathers stand on end. It had been a long and tiring day of work. All the hens were ready to sleep in their cozy little hay beds, and among them was a jolly white-feathered hen.
روزی روزگاری، مرغی وحشتناکترین داستانی را که تا آن زمان گفته شده بود برای دیگر مرغها تعریف کرد. داستان آنقدر وحشتناک بود که پرهای همه مرغهای دیگر را سیخ کرد. آن روز، روزی طولانی و خستهکننده برای کار کردن بود. همه مرغها آماده بودند در تختهای کوچک و دنجی که از کاه ساخته شده بود بخوابند و در میان آنها، مرغ سفیدِ شاد و سرحالی هم بود.
The grey hen was watching all of this. She wondered why the hen would do such a thing, because to her, hens plucking their own feathers was a dreadful and horrible idea.
مرغ خاکستری همه این ماجرا را تماشا میکرد. او با خودش فکر میکرد که چرا آن مرغ باید چنین کاری انجام دهد، چون از نظر او، اینکه مرغها پرهای خودشان را بکنند، ایدهای وحشتناک و هولناک بود.
“Phew, I’m glad I got rid of that dirty feather.”
«آخیش! خوشحالم که از شر آن پر کثیف خلاص شدم.»
Not being able to keep this bit of gossip to herself, the grey hen flew out of her bed to tell the other hen friends.
مرغ خاکستری نتوانست این خبر را برای خودش نگه دارد، بنابراین از تختش بیرون آمد تا آن را برای دوستان مرغ دیگرش تعریف کند.
“Hey, Lisa! Hey, Pixi! Come closer. I have some gossip! Have you heard about this silly hen? She is plucking all of her feathers to look more beautiful.”
«هی، لیزا! هی، پیکسی! بیایید نزدیکتر. یک خبر تازه دارم! درباره این مرغ احمق چیزی شنیدهاید؟ او دارد همه پرهایش را میکند تا زیباتر به نظر برسد.»
“How can a rooster like a hen without any feathers? If I were a rooster, I would despise that sort of hen! That’s horrible! How could she? Shameless!”
«چطور ممکن است یک خروس یک مرغ بدون پر را دوست داشته باشد؟ اگر من خروس بودم، از چنین مرغی متنفر میشدم! این وحشتناک است! چطور توانست چنین کاری کند؟ بیشرم!»
“What has this world come to? For the sake of chicken!”
«دنیا به چه وضعی افتاده؟ آخر به خاطر مرغ!»
“Tell me this is not trueeee!”
«بگو که این حقیقت ندارههه!»
On an oak tree next to the hen house lived an owl family. Mama Owl had an amazing set of ears which could hear everything, and also a big mouth that could reveal everything—everything these hens talked about.
روی درخت بلوطی در کنار مرغدانی، یک خانواده جغد زندگی میکردند. جغد مادر گوشهای فوقالعاده تیزی داشت که میتوانست همه چیز را بشنود و البته دهانی هم داشت که میتوانست همه چیز را فاش کند؛ همه چیزهایی را که این مرغها دربارهشان صحبت میکردند.
Arriving home, Mama Owl quickly revealed everything she had heard. It was a frightening tale for the little owls. They were amused and horrified, but mostly horrified by the idea of a bird plucking her own feathers and thinking they looked beautiful without them.
وقتی جغد مادر به خانه رسید، خیلی سریع همه چیزهایی را که شنیده بود تعریف کرد. این داستان برای جغدهای کوچولو ترسناک بود. آنها هم سرگرم شده بودند و هم وحشتزده؛ اما بیشتر از همه از این فکر وحشت کرده بودند که یک پرنده پرهای خودش را بکند و فکر کند بدون آنها زیباتر به نظر میرسد.
“But Mama, then how will she fly?”
«اما مامان، پس چطور میتونه پرواز کنه؟»
“Hens don’t really fly like us, my dear, but without their feathers, they will feel cold and even fall sick!”
«عزیزم، مرغها واقعاً مثل ما پرواز نمیکنند، اما بدون پرهایشان احساس سرما میکنند و حتی ممکن است مریض شوند!»
“Tell us more, Mama. Is there more to the story?”
«مامان، بیشتر برامون بگو. چیز بیشتری هم درباره این داستان شنیدی؟»
“No, no. It’s too late now. Now get into bed quickly, you three. Sleep well, angels.”
«نه، نه. الان دیگر خیلی دیر شده. حالا شما سه تا سریع بروید توی تخت. خوب بخوابید، فرشتههای من.»
Later on, after she kissed the young owls as they fall asleep, Mama Owl flew out to tell her story to her pigeon friends.
کمی بعد، جغد مادر جغدهای کوچولو را شببخیر بوسید و وقتی خوابشان برد، پرواز کرد تا داستانش را برای دوستان کبوترش تعریف کند.
“I must tell the pigeons about this crazy hen too. I know they won’t believe me, but I must.”
«من باید این ماجرای مرغ دیوانه را برای کبوترها هم تعریف کنم. میدانم حرفم را باور نمیکنند، اما باید به آنها بگویم.»
Mama Owl revealed everything about the hen to the pigeons. They listened to every to all of it. They didn’t blink; they didn’t question. They simply listened and believed what Mama Owl was saying.
جغد مادر تمام ماجرای مرغ را برای کبوترها تعریف کرد. آنها به تکتک حرفهایش گوش دادند. نه پلک زدند و نه چیزی را زیر سؤال بردند. فقط گوش کردند و هر چیزی را که جغد مادر میگفت باور کردند.
“She must be freezing having last all her feathers.”
«حتماً حالا که همه پرهایش را از دست داده، از سرما دارد یخ میزند.»
This was something new even for the pigeons. Since they were so fond of sharing stories, they flew off in all directions to tell this scandalous story too.
این خبر حتی برای کبوترها هم چیز جدیدی بود. از آنجا که آنها خیلی دوست داشتند داستانها و خبرها را برای دیگران تعریف کنند، به همه طرف پرواز کردند تا این ماجرای رسواکننده را هم برای دیگران تعریف کنند.
“You know, it is quite true. Hens in the hen house are plucking all of their feathers because they think they will look more beautiful.”
«میدانی، این کاملاً حقیقت دارد. مرغهای مرغدانی همه پرهایشان را میکنند، چون فکر میکنند اینطوری زیباتر به نظر میرسند.»
“You know, it is quite true. Hens in the hen house are plucking all of their feathers to get the attention of the rooster.”
«میدانی، این کاملاً حقیقت دارد. مرغهای مرغدانی همه پرهایشان را میکنند تا توجه خروس را به خودشان جلب کنند.»
“You know, it is quite true. Hens in the hen house are plucking all of their feathers to get the attention of the rooster.”
«میدانی، این کاملاً حقیقت دارد. مرغهای مرغدانی همه پرهایشان را میکنند تا توجه خروس را به خودشان جلب کنند.»
This one small feather had become many feathers, and this one hen had become many hens. By the following morning, the shocking news had reached the ears of the rooster.
این یک پر کوچک تبدیل به پرهای زیادی شده بود و این یک مرغ تبدیل به مرغهای زیادی شده بود. تا صبح روز بعد، این خبر تکاندهنده به گوش خروس رسیده بود.
“Cock-a-doodle-doooo!”
«قوقولیقوقوووو!»
“There’s something I have to tell you. You may not really believe it, but it is quite trueeee. Three hens have plucked all their feathers. I heard it from the others.”
«یک چیزی هست که باید بهت بگم. شاید واقعاً باورش نکنی، اما کاملاً حقیقت دارههه. سه مرغ همه پرهایشان را کندهاند. این را از بقیه شنیدم.»
“I have hear they were in love with the rooster. Why didn’t I hear this sooner? What will happen during the cold weather? They will not have any feathers.”
«شنیدهام آنها عاشق خروس بودهاند. چرا زودتر این خبر را نشنیدم؟ در هوای سرد چه اتفاقی برایشان میافتد؟ آنها دیگر هیچ پری نخواهند داشت.»
And the sounds of feather-plucking hens were everywhere. The story traveled from henhouse to henhouse, from farm to farm, and finally throughout the whole country.
و صدای مرغهایی که پرهایشان را میکندند همه جا شنیده میشد. این داستان از یک مرغدانی به مرغدانی دیگر، از یک مزرعه به مزرعه دیگر و در نهایت در سراسر کشور پخش شد.
And finally, the news reached the hen house where it had all started. There were three sad hens who were heartbroken over a rooster. To win his heart, they started plucking their feathers to show who loved him more. And this continued until they lost all their feathers. Can you believe it? But it is quite true….
و سرانجام، این خبر به همان مرغدانیای رسید که همه چیز از آنجا شروع شده بود. سه مرغ غمگین بودند که به خاطر یک خروس دلشکسته شده بودند. آنها برای به دست آوردن دل خروس شروع کردند به کندن پرهایشان تا نشان دهند کدامیک او را بیشتر دوست دارد. این کار را آنقدر ادامه دادند تا تمام پرهایشان را از دست دادند.
باورتان میشود؟ اما کاملاً حقیقت دارد…
When the same jolly white hen who had lost a tiny feather finally heard this story, she couldn’t understand where the story had come from. She was sad and upset and said…
وقتی همان مرغ سفیدِ شاد و سرحال که یک پر کوچک از دست داده بود، سرانجام این داستان را شنید، نمیتوانست بفهمد این ماجرا از کجا آمده است. او ناراحت و پریشان شد و گفت:
“What is happening? This is unacceptable. Hens must never pluck their feathers. I once plucked a feather which had become dirty! This story should not be kept a secret. We must spread awareness. We should telecast it on farm television and news.”
«چه اتفاقی افتاده؟ این غیرقابل قبول است. مرغها هرگز پرهایشان را نمیکندند. من فقط یک بار یک پر را که کثیف شده بود کندم! این ماجرا نباید مخفی بماند. ما باید حقیقت را به همه اطلاع بدهیم. باید آن را از تلویزیون مزرعه و اخبار پخش کنیم.»
The news was all over. They saw it in the newspaper and watched it on the television.
خبر همهجا پخش شده بود. آنها این خبر را در روزنامه دیدند و در تلویزیون تماشا کردند.
“The news is very troubling. I didn’t know we had a news channel for our hen house.”
«این خبر خیلی نگرانکننده است. نمیدانستم مرغدانی ما یک شبکه خبری دارد.»
“Of course, we do. How can you not know such a thing?”
«معلومه که داریم. چطور ممکنه همچین چیزی رو ندونی؟»
“Sorry, I didn’t know. It’s called CCTV?”
«ببخشید، نمیدونستم. اسمش CCTV هست؟»
“What CCTV?”
«CCTV چیه؟»
“CCTV is Chicken Coop Television. It’s very popular.”
«CCTV یعنی تلویزیون مرغدانی. خیلی هم محبوبه.»
Just like that, the story appeared in the morning newspaper. Everyone read the story about three silly hens who were heartbroken over a local rooster, and who had plucked all their feathers, are now freezing in the cold weather.
و به همین سادگی، داستان در روزنامه صبح منتشر شد. همه داستان سه مرغ احمق را خواندند که به خاطر یک خروس محلی دلشکسته شده بودند، تمام پرهایشان را کنده بودند و حالا در هوای سرد از سرما میلرزیدند.
The feathers would have protected them, but instead without them, they all became terribly sick. And so very soon, everyone was talking about these silly hens. How foolish they were been to pluck their own feathers.
پرهایشان میتوانست از آنها محافظت کند، اما بدون پرهایشان، همه آنها بهشدت بیمار شدند. خیلی زود، همه درباره این مرغهای احمق صحبت میکردند و اینکه چقدر نادان بودند که پرهای خودشان را کنده بودند.
“This is all my fault. I should not have spread lies. I will remember to never pass on anything that is not true. I have learned an important lesson today.”
«همه اینها تقصیر من است. نباید دروغها را پخش میکردم. یادم میماند که دیگر هرگز چیزی را که حقیقت ندارد برای دیگران تعریف نکنم. امروز درس مهمی یاد گرفتم.»
It is said, “A lie gets halfway around the world before the truth puts on its boots.”
«میگویند: دروغ نیمی از دنیا را دور زده است، پیش از آنکه حقیقت حتی چکمههایش را بپوشد.»
The grey hen had learned a valuable lesson.
مرغ خاکستری درس ارزشمندی آموخته بود.
Hence, we must remember that when we pass on stories and words, we must be watchful of what we are saying. A loose word here and there can create something which we might never be able to stop or ever change again.
بنابراین، باید به یاد داشته باشیم که وقتی داستانها و حرفها را برای دیگران نقل میکنیم، باید مراقب چیزی که میگوییم باشیم. یک حرف نسنجیده یا یک کلمه که بیدقت گفته شود، میتواند ماجرایی ایجاد کند که شاید دیگر هرگز نتوانیم جلوی آن را بگیریم یا آن را تغییر دهیم.
Just as one feather turned into many feathers, as one hen turned into three. The story may be false, but as the hen said… it is all quite true.
درست همانطور که یک پر به پرهای زیادی تبدیل شد و یک مرغ به سه مرغ تبدیل شد. ممکن است این داستان دروغ باشد، اما همانطور که مرغ گفت… همه اینها کاملاً حقیقت دارد.
🌱 Moral of the Story | پیامهای اخلاقی داستان
1. Think before you speak.
قبل از اینکه حرفی بزنیم، فکر کنیم.
2. Don’t spread information you haven’t verified.
اطلاعاتی را که از درست بودنشان مطمئن نیستیم، پخش نکنیم.
3. Rumors can grow as they are passed from person to person.
شایعهها میتوانند با انتقال از یک نفر به نفر دیگر، بزرگتر و تحریفشدهتر شوند.
4. A small misunderstanding can turn into a big problem.
یک سوءتفاهم کوچک میتواند به یک مشکل بزرگ تبدیل شود.
5. Words have consequences.
حرفهای ما پیامد دارند.
6. Always check the truth before believing or sharing a story.
قبل از اینکه داستانی را باور کنیم یا برای دیگران تعریف کنیم، همیشه از درست بودن آن مطمئن شویم.
7. A small piece of gossip can become a huge lie when it is passed from person to person.
یک شایعه کوچک میتواند وقتی از فردی به فرد دیگر منتقل میشود، به یک دروغ بزرگ تبدیل شود.
“Think before you speak, because once your words are out, you may not be able to take them back.”
قبل از حرف زدن فکر کن، چون وقتی کلماتت را بر زبان آوردی، شاید دیگر نتوانی آنها را پس بگیری.
فقط یک کلیک تا کشف داستانهای جذاب و یادگیری عبارات طلایی! همین حالا بزن روی عکس و خودت تجربه کن!

صفحه اصلی
محصولات
دوره ها
حساب کاربری