
True friendship and trust
!True friendship and trust
دوستی حقیقی و اعتماد!
In a kingdom long ago, a man dared to protest Against the King.
در روزگاران قدیم، در یک پادشاهی، مردی جرات کرد تا علیه پادشاه اعتراض کند.
The King, known for his arrogance, could not tolerate dissent and commanded his soldiers to seize the man and sentence him to death.
پادشاه که به خاطر تکبرش معروف بود، تحمل مخالفت نداشت و به سربازانش دستور داد مرد را دستگیر کرده و به مرگ محکوم کنند.
James, the protester, accepted his fate without resistance.
جیمز، معترض، سرنوشتش را بدون مقاومت پذیرفت.
“My Lord,” he implored, “I will accept your judgment, but I beg of your one final grace: allow me a brief return to my home to bid my children farewell.”
“قربان,” التماس کرد، “من حکم شما را میپذیرم، اما از شما یک لطف نهایی میخواهم: اجازه دهید به خانهام برگردم تا با فرزندانم خداحافظی کنم.”
The king, unmoved, denied the request.
پادشاه، بدون هیچ احساسی، درخواستش را رد کرد.
“No, I cannot permit this. there is no assurance that you would return.”
“نه، من نمیتوانم این اجازه را بدهم. هیچ تضمینی نیست که تو برگردی.”
Amidst the tense silence, a voice from the crowd pierced the air.
در میان سکوت پرتنش، صدایی از میان جمعیت فضا را شکست.
“My Lord, take me as a pledge for his return. and should he fail to come back, you may take my life in his stead.”
“قربان، من را به عنوان گروگان برای بازگشت او بگیرید. و اگر او برنگشت، میتوانید جان من را به جای او بگیرید.”
The king, taken aback by such an offer, questioned the volunteer.
پادشاه که از چنین پیشنهادی شوکه شده بود، از داوطلب پرسید:
“Why would you risk your life for this man?”
“چرا زندگیات را برای این مرد به خطر میاندازی؟”
With steadfast eyes, the man replied:
با چشمانی مصمم، مرد پاسخ داد:
“My Lord, he is my dearest friend, and I trust him. he will return after meeting his family.”
“قربان، او عزیزترین دوست من است، و من به او اعتماد دارم. او بعد از ملاقات با خانوادهاش برمیگردد.”
Convinced, the king granted James 6 hours, just enough time for a round trip to his home.
پادشاه قانع شد و به جیمز ۶ ساعت فرصت داد، فقط به اندازهی رفت و برگشت به خانهاش.
James embraced his family, mindful of the ticking clock, eager to return.
جیمز خانوادهاش را در آغوش گرفت، با توجه به گذر زمان، مشتاق بازگشت بود.
He mounted his horse, but fate, it seemed, had other plans.
او سوار اسبش شد، اما به نظر میرسید سرنوشت نقشههای دیگری داشت.
A fall injured both horse and rider, delaying his return.
یک سقوط باعث آسیب به اسب و سوارکار شد و بازگشتش را به تأخیر انداخت.
Meanwhile, at the palace, the sands of time were running low.
در همین حال، در قصر، زمان داشت به پایان میرسید.
James’s friend stood upon the Gallows, prepared to meet his end with a Serene smile, content in his sacrifice.
دوست جیمز روی دار ایستاده بود، آماده بود تا با لبخندی آرام به استقبال پایان برود، راضی از فداکاریاش.
As the Executioner’s hand hovered over the lever, a commotion stirred.
وقتی دست جلاد روی اهرم قرار گرفت، هیاهویی به پا شد.
The crowd parted, and there was James, breathless and battered, collapsing at the foot of the Gallows.
جمعیت کنار رفتند، و جیمز آنجا بود، نفسنفسزن و زخمی، در پای دار به زمین افتاد.
“Please, stop! I have returned. release my friend!”
“لطفاً، دست نگه دارید! من برگشتم. دوستم را آزاد کنید!”
and his friend, tears glistening in his eyes, whispered:
و دوستش، با چشمانی پر از اشک، زمزمه کرد:
“James, go back. I am at peace with taking your place.”
“جیمز، برگرد. من با گرفتن جای تو آرامش دارم.”
James, with a heart heavy with gratitude, approached his friend.
جیمز، با قلبی سنگین از قدردانی، به سمت دوستش رفت.
“Thank you for your sacrifice. now, please, leave. this is my burden to bear.”
“ممنونم برای فداکاریات. حالا لطفاً برو. این بار من است که باید تحملش کنم.”
The king, witnessing the profound display of loyalty and Trust, was deeply moved.
پادشاه، با دیدن این نمایش عمیق از وفاداری و اعتماد، عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفت.
“I forgive you both,” he declared.
“من هر دوی شما را میبخشم,” اعلام کرد.
“Your friendship has touched my heart. you are free to go.”
“دوستی شما قلبم را لمس کرده. شما آزاد هستید که بروید.”
Lesson of the story:
درس داستان:
The true measure of friendship is not in grand gestures, but in the willingness to stand by each other in times of trial.
معیار واقعی دوستی، در حرکات بزرگ نیست، بلکه در تمایل به حمایت از یکدیگر در زمانهای سخت است.
This tale reminds us that trust and sacrifice are the cornerstones of a bond that can move even the stoniest of Hearts.
این داستان به ما یادآوری میکند که اعتماد و فداکاری، پایههای پیوندی هستند که حتی سختترین قلبها را هم تکان میدهند.