Turtle and the Flute

Turtle and the Flute!

لاک‌پشت و فلوت جادویی!

 

 

 

 

Once upon a time, on the banks of a river, Turtle played her flute. When Turtle played, lions, elephants, butterflies, snakes and monkeys danced to Turtle’s music.

روزی روزگاری، در کنار رودخانه‌ای، لاک‌پشت فلوتش را می‌نواخت. وقتی لاک‌پشت می‌نواخت، شیرها، فیل‌ها، پروانه‌ها، مارها و میمون‌ها با نوای فلوت او می‌رقصیدند.

 

One day, a man heard Turtle’s music. “Ahh,” he thought. “That must be Turtle making music. Turtle would taste very good right now.” So he called out: “Turtle! Show me your beautiful flute.”

یک روز، مردی صدای موسیقی لاک‌پشت را شنید. با خودش فکر کرد: «آه، پس این لاک‌پشت است که موسیقی می‌نوازد. همین حالا گوشت لاک‌پشت باید خیلی خوشمزه باشد.» سپس با صدای بلند گفت: «لاک‌پشت! فلوت زیبایت را به من نشان بده.»

 

Turtle slowly walked to the door and held out her flute. But the moment the man saw Turtle, he grabbed her by the neck and began to run.

لاک‌پشت آرام‌آرام به سمت در رفت و فلوتش را جلو آورد. اما همین که مرد لاک‌پشت را دید، او را از گردنش گرفت و شروع به دویدن کرد.

 

Turtle tried to cry for help, but she couldn’t make a sound. She closed her eyes, holding tightly to her flute for good luck. When the man reached his hut, he put Turtle into a cage and shut it.

لاک‌پشت سعی کرد برای کمک فریاد بزند، اما نمی‌توانست صدایی از خود دربیاورد. چشمانش را بست و برای خوش‌شانسی، فلوتش را محکم در دست گرفت. وقتی مرد به کلبه‌اش رسید، لاک‌پشت را داخل قفس گذاشت و درِ آن را بست.

 

Then he turned to his children: “Don’t let Turtle out of her cage.” And off he went to the fields. The children began to play outside.

سپس رو به بچه‌هایش کرد و گفت: «نگذارید لاک‌پشت از قفسش بیرون بیاید.» بعد به سمت مزرعه رفت. بچه‌ها هم شروع کردند به بازی کردن در بیرون از خانه.

 

Turtle sat very still inside her cage, thinking about the father’s words. She began to play a sweet tune on her flute, and the children ran to the cage. “Is that you playing, Turtle?” they asked, their eyes wide with wonder.

لاک‌پشت بی‌حرکت داخل قفسش نشست و به حرف‌های پدر فکر کرد. او شروع کرد به نواختن آهنگی دلنشین با فلوتش و بچه‌ها به سمت قفس دویدند. در حالی که چشمانشان از شگفتی گرد شده بود، پرسیدند: «لاک‌پشت، این تو هستی که می‌نوازی؟»

 

“Yes,” Turtle said. She kept on playing, for she could see the children were delighted. At last she stopped. “I can dance even better than I can play,” she said. “Would you like to see?” “Oh, please!” the little boy cried.

لاک‌پشت گفت: «بله.» او همچنان به نواختن ادامه داد، چون می‌دید که بچه‌ها خیلی خوشحال و هیجان‌زده شده‌اند. سرانجام دست از نواختن کشید و گفت: «من حتی بهتر از نواختن فلوت می‌توانم برقصم. دوست دارید ببینید؟» پسر کوچولو با هیجان فریاد زد: «اوه، لطفاً!»

 

“I’ll show you how to dance and play at the same time,” said Turtle. “But you must open the cage. There is no room in here.” So the little boy opened the cage and Turtle began to dance and play.

لاک‌پشت گفت: «به شما نشان می‌دهم چطور هم‌زمان برقصم و فلوت بزنم. اما باید درِ قفس را باز کنید. اینجا جا نیست.» پس پسر کوچولو درِ قفس را باز کرد و لاک‌پشت شروع به رقصیدن و نواختن کرد.

 

The children laughed and clapped their hands, for never had they seen such a wonderful thing. Then Turtle stopped. “Don’t stop!” the children cried. “Oh,” Turtle groaned. “My legs are stiff. If I could just walk a little bit to loosen them …”

بچه‌ها خندیدند و دست زدند، چون تا آن زمان هرگز چنین چیز شگفت‌انگیزی ندیده بودند. سپس لاک‌پشت ایستاد. بچه‌ها فریاد زدند: «متوقف نشو!» لاک‌پشت ناله‌ای کرد و گفت: «اوه، پاهایم خشک و گرفته شده‌اند. کاش می‌توانستم کمی راه بروم تا پاهایم باز شوند…»

 

“Don’t go too far,” the little girl cautioned. “Come right back.” “Never fear,” said Turtle. “You wait right here.” Turtle crawled off toward the jungle.

دختر کوچولو هشدار داد: «خیلی دور نرو. زود برگرد.» لاک‌پشت گفت: «نگران نباشید. همین‌جا منتظر بمانید.» سپس لاک‌پشت به سمت جنگل خزید.

 

The moment she was out of sight, she raced all the way back to her house. Nobody ever found Turtle again. But to this day, if you strain your ear, you can hear the sweet sound of a flute in the forest.

همین که از دید بچه‌ها خارج شد، با تمام سرعت به سمت خانه‌اش برگشت. دیگر هیچ‌کس هرگز لاک‌پشت را پیدا نکرد. اما هنوز هم، اگر خوب گوش کنید، می‌توانید صدای دلنشین یک فلوت را در جنگل بشنوید.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری تصویر امنیتی…

صفحه اصلی محصولات دوره ها حساب کاربری
Social media & sharing icons powered by UltimatelySocial