Dancing in Class

Dancing in Class
رقص در کلاس

 

Georgia is sitting in class. Her professor is standing in front of the room. He is talking. He is talking a lot. Georgia is finding the class a bit boring.

 

In Georgia’s mind, she is doing something else. In Georgia’s imagination, she is not sitting in class. She is dancing on a stage in front of hundreds of people. She is wearing a beautiful costume. She is tapping. She is twirling. She is spinning on one leg.

 

The stage lights are shining in her eyes. She is closing her eyes and concentrating on the music. She is having so much fun! Her heart is beating fast.

 

The music is changing. She is changing costumes. Now she is dancing again. She is kicking her feet. She is leaping. She is flying through the air.

 

Soon, she is finishing her show. The audience is standing on their feet. They are clapping and shouting, “Bravo! Bravo!” Georgia is taking a bow. Georgia is smiling for the cameras. “Bravo! Bravo!” She is having so much fun!

 

“Georgia?”

 

Georgia’s classmates are staring at her.

 

“Oh, yes, professor. Sorry. I am just enjoying the class so much! Bravo! Bravo!”

 

“Yes?” Georgia is feeling a bit embarrassed. Her cheeks are getting red.

 

“Are you feeling okay? You are shouting ‘Bravo! Bravo!’ in class.”

 

“Georgia?” her professor is saying, looking at her with concern. He is not teaching anymore.

جورجیا در کلاس می نشیند. استادش جلوی اتاق می ایستد. او درحال صحبت کردن است. اون خیلی حرف می زند. کلاس برای جورجیا خسته کننده است.

 

جورجیا در فکرش  مشغول انجام کار دیگری است در تخیل جورجیا ، او در کلاس نیست. او در مقابل صدها نفر از مردم در حال رقصیدن است. او لباس زیبایی به تن دارد. آهسته ضربه میزند.می چرخد.روی یک پا بسرعت دور خود میچرخد.

 

 

نورهای صحنه در چشمانش میدرخشند.او چشمانش را می بندد و روی موسیقی تمرکز میکند.لحظات بسیارخوشی را سپری میکند! قلبش بتندی می تپد.

 

موزیک عوض میشود.او لباسش را عوض میکند.. حالا او دوباره می رقصد. او با یک جهش به هوا می پرد. در هوا پرواز میکند.

 

به زودی، اجرای او تمام می شود.. تماشاگران روی پاهایشان ایستاده اند .آنها دست میزنند و فریاد می زنند، “آفرین! آفرین! “جورجیا تعظیم میکند.جورجیا به دوربین لبخندی میزند. او لحظات خوشی را سپری میکند!

 

 

“جورجیا؟”

 

همکلاسی های جورجیا به او خیره میشوند.

 

استادش در حالی که با نگرانی به او نگاه میکند میگوید: ” جورجیا؟” او دیگر درس نمیدهد.

 

جورجیا کمی شرمنده می شود.”بله؟” گونه هایش قرمز می شود.

 

 

“حالت خوبه؟ توی کلاس داری فریاد میزنی آفرین آفرین! ”

 

 

“اوه، بله استاد، من ازین کلاس خیلی لذت می برم! آفرین! آفرین!”

دیدگاه خود را ثبت کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --