Paying Attention

Paying Attention

توجه کردن

Four-year-old Diego is playing in the pool. His mother, Darlene, is sitting in the sun beside the pool. She is reading a book. At least, she is trying to read a book.

 

“Hey Mom! I am swimming!”

 

“Yes honey, you are swimming.”

 

“Mom, are you watching me?”

 

“Yes, honey. Of course I am watching you!”

 

Diego is trying to splash water onto her book. She is trying to ignore this.

 

“Mom! I am holding my breath under water.”

 

The book is getting really exciting. The police are solving a crime. Diego’s mother is trying to concentrate.

 

“Mom! You are not even watching me!”

 

“Yes, Diego! I am watching you and I am reading a book. I am doing both things at the same time.”

 

“Mom, are you paying attention? I am doing a handstand.”

 

In the book, the police officer is chasing a suspect. Diego’s mother is hardly breathing.

 

Diego is being quiet for once. Too quiet. Suddenly, Diego’s mother is looking around for Diego. She cannot find him. Suddenly, time is standing still. Suddenly, she isn’t breathing at all.

 

“Diego! Diego! Are you hiding from me? Diego! You are not being funny!” She is trying not to panic. She is walking around the pool, looking in the water.

 

“Boo!”

 

Out of nowhere, Diego is standing right behind her.

 

“Diego! What are you doing?” Suddenly she is crying and hugging him tightly.

 

“I am making sure you are paying attention, Mom!”

 

“Well, I am paying attention and now we are going home!”

دیگو چهار ساله در استخر بازی می کند. مادرش، دارلین، کنار استخر زیر آفتاب نشسته است. او در حال خواندن یک کتاب است. حداقل، او سعی میکند کتابی بخواند.

 

“هی مامان، من دارم شنا میکنم!”

 

“بله عزیزم، تو داری شنا میکنی”.

 

“مامان، منو نگاه می کنی؟”

 

“بله، عزیزم. البته که دارم تو رو نگاه می کنم!”

 

دیگو سعی میکند روی کتابش آب بپاشه. او سعی میکند این موضوع را نادیده بگیرد.

 

“مامان، من نفسم رو زیر آب نگه می دارم.”

 

کتاب به قسمتهای  بسیار هیجان انگیزش رسیده. پلیس معمای جنایت را حل میکند. مادر دیگو سعی میکند تمرکز کند.

 

“مامان! تو حتی منو تماشا نمیکنی!”

 

“بله، دیگو! من تو را تماشا می کنم و کتاب میخوانم؛ من هر دو کار را همزمان انجام می دهم”.

 

“مامان، به من توجه می کنی؟ دارم حرکت بالانس انجام میدم”.

 

در این کتاب، افسر پلیس مظنون را تعقیب میکند . مادر دیگو به سختی نفس میکشد.

 

دیگو یک بار ساکت میشود.  خیلی ساکت. ناگهان مادر دیگو ، بدنبال او اطراف را نگاه میکند. نمیتواند او را پیدا کند ناگهان، زمان متوقف میشود. ناگهان او اصلا نفس نمی کشد.

 

 

“دیگو ! دیگو! از من قایم شدی؟ دیگو! کارت خنده دار نیست!” او سعی می کند آرامش خود را حفظ کند. او در اطراف استخر راه می رود، داخل آب را نگاه میکند.

 

“بو”!

 

ناگهان دیگو پشت سر او ظاهر میشود.

 

ناگهان او فریادی میزند و محکم دیگو را بغل میکند” دیگو! چی کار می کنی؟”

 

” مطمئن شدم  که تو به من توجه میکنی، مامان!”

 

“خب، من توجه میکنم و حالا به خانه میرویم!”

دیدگاه خود را ثبت کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --