Quite the Pep Talk

Quite the Pep Talk!

نطق کاملا تهییج آمیز!

The buzzer is sounding. The coach is walking toward the locker room. The teammates are looking at one another. Then they are following him.

 

“Kids, you are playing a great game,” the coach is saying.

 

The basketball players are looking at each other, a little confused.

 

“You are playing well. You are working hard. You are feeling tired. But we are losing this game. We are not working hard enough.”

 

One of the players in the back of the room is laughing quietly.

 

“Are you laughing? Nothing funny is happening right now!” The coach is getting upset. His voice is getting louder. “Now, Peter, you are not shooting the ball enough. Dale, you are passing the ball well, but you are not passing often enough.”

 

Suddenly, more than a few of the players are laughing at the coach.

 

“Why are you laughing?” The coach is looking around the locker room, waiting for an answer.

 

No one is answering.

 

“Fine. We are going out there and finishing this game! Ready?”

 

The coach is heading for the door. The players are following. They are leaving the locker room. The coach is expecting lots of cheers from the crowd. He is not hearing them though. He is looking around.

 

Then he is turning around and looking at his players. “Guys? Why are all the fans leaving? Is the game over?”

 

“That’s right, coach,” Peter is smiling. He is enjoying this. “The good news is we are not losing… The bad news is we already lost!”

زنگ به صدا در می آید. مربی به سمت رختکن میرود. هم تیمی ها به همدیگر نگاه می کنند. سپس بدنبال او به راه می افتند.

 

 

مربی می گوید:”بچه ها شما فوق العاده بازی می کنید.”

 

بازیکنان بسکتبال به همدیگر نگاه می کنند، کمی گیج شده اند.

 

 

“شما خوب بازی می کنید، سخت کار می کنید، خسته می شوید، اما داریم این بازی را می بازیم. ما به قدر کافی سخت تلاش نمی کنیم.”

 

یکی از بازیکنان پشت اتاق به آرامی می خندد.

 

 

“میخندید؟ الان موضوع خنده داری اتفاق  نیفتاده !” مربی ناراحت میشود. صدای او بلندتر می شود. “حالا، پیتر، تو به اندازه کافی توپ رو شوت نمیکنی. دیل، تو خوب توپ رو پاس میدی، اما بیشتر وقتا به قدر کافی پاس نمی دی.”

 

ناگهان، چند بازیکن دیگه به  مربی می خندند.

 

 

“چرا می خندید؟” مربی درحالیکه منتظر پاسخ است، اطراف رختکن را نگاه می کند.

 

کسی جواب نمی دهد.

 

“خب، ما میریم بیرون و این بازی رو تمام میکنیم! آماده اید؟”

 

 

مربی به سمت درب می رود بازیکنان بدنبالش میروند. آنها رختکن را ترک می کنند. مربی انتظار دارد که جمعیت حسابی تشویق کنند. اگرچه او صدای آنها را نمی شنود. او به اطراف نگاه می کند.

 

سپس میچرخد و به بازیکنانش نگاه می کند. “بچه ها چرا همه تماشاچی ها میروند؟ بازی تمام شد؟”

 

پیتر لبخند می زند  و می گوید” درسته مربی”. او از این کار لذت می برد. “خبر خوب اینه که ما بازی رو نمیبازیم… خبر بد اینه که ما قبلا باختیم!”

  1. مطالبتون رو می خونم خیلی امیدوار می شم. برای من که سطحم ضعیف هست و یک خانم خانه دار هم هستم و امکان کلاس رفتن را ندارم این داستان ها خیلی آموزنده و مفید هستند. با تشکر از شما

دیدگاه خود را ثبت کنید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --