Racing Competition

!Racing Competition

مسابقهٔ سرعت

 

 

 

once in a school, there was a running competition. 

یک‌بار در یک مدرسه، مسابقه‌ی دو برگزار شد.

 

the teacher blew the whistle, and 50 boys and girls started running on the racing track. 

معلم سوت زد و ۵۰ پسر و دختر شروع به دویدن روی مسیر مسابقه کردند.

 

every kid’s goal was to reach the end of the field and then back to the starting point. 

هدف هر بچه این بود که به انتهای زمین برسد و سپس به نقطه‌ی شروع برگردد.

 

the whole race was to get at least one of the first three places and get awards. 

هدف کل مسابقه این بود که حداقل یکی از سه جایگاه اول را کسب کنند و جایزه بگیرند.

 

kids’ parents were also present there to encourage them. 

والدین بچه‌ها هم آنجا بودند تا به آن‌ها روحیه بدهند.

 

when kids were running back from the end point, parents’ cheers got louder: 

وقتی بچه‌ها از نقطه‌ی پایان به سمت شروع برمی‌گشتند، تشویق والدین بلندتر شد:

 

“faster! faster!” 

“زودتر! زودتر!”

 

the race ended, and the kids who took the top three spots were waving their hands happily toward their parents. 

مسابقه تمام شد و بچه‌هایی که سه جایگاه اول را گرفته بودند، با خوشحالی دست‌هایشان را به سمت والدین‌شان تکان می‌دادند.

 

and the kids who couldn’t win were upset. 

و بچه‌هایی که نتوانسته بودند برنده شوند، ناراحت بودند.

 

when the race was over, a little girl who came in at number five ran towards her parents with a sad face. 

وقتی مسابقه تمام شد، یک دختر کوچولو که جایگاه پنجم را گرفته بود، با چهره‌ای ناراحت به سمت والدینش دوید.

 

her father went ahead towards her and said: 

پدرش به سمت او رفت و گفت:

 

“well done, baby! let’s go and eat ice cream as a reward for winning the race. which ice cream would you like to eat?” 

“آفرین عزیزم! بیا بریم بستنی بخوریم به عنوان جایزه‌ی بردن مسابقه. چه بستنی دوست داری بخوری؟”

 

“but Dad, I didn’t get any place in the top three,” said the girl. 

“اما بابا، من بین سه نفر برتر جایگاهی نگرفتم،” دخترک گفت.

 

her father replied: 

پدرش جواب داد:

 

“yes, baby, you got first place.” 

“بله عزیزم، تو جایگاه اول رو گرفتی.”

 

“how is that possible, Dad? didn’t I come in at number five?” said the girl. 

“چطور ممکنه بابا؟ مگه من پنجم نشدم؟” دخترک گفت.

 

her father asked: 

پدرش پرسید:

 

“and how many kids were behind you?” 

“و چند تا بچه پشت تو بودن؟”

 

the girl calculated and replied: 

دخترک حساب کرد و جواب داد:

 

“45.”

“۴۵ تا.”

 

“it means you were first ahead of those 45 kids. that’s why you will get ice cream,” said her father. 

“یعنی تو از اون ۴۵ تا بچه جلوتر بودی. به خاطر همین بستنی می‌گیری،” پدرش گفت.

 

“and what about the four children who came before me?” asked the troubled girl. 

“و اون چهار تا بچه‌ای که جلوتر از من بودن چی؟” دخترک نگران پرسید.

 

her father smiled and replied: 

پدرش لبخند زد و جواب داد:

 

“this time you were not in competition with them.” 

“این بار تو با اون‌ها رقابت نکردی.”

 

“why?” asked the girl. 

“چرا؟” دخترک پرسید.

 

her father smiled and replied: 

پدرش لبخند زد و جواب داد:

 

“because they had done more preparations than you. if you practice more, then next time you will come first in 48, and then after that, you will be first in 50.” 

“چون اون‌ها بیشتر از تو تمرین کرده بودن. اگر تو بیشتر تمرین کنی، دفعه‌ی بعد اول می‌شی بین ۴۸ تا، و بعد از اون اول می‌شی بین ۵۰ تا.”

 

“then I will run faster and will get first place in the next race,” the girl said with great enthusiasm. 

“پس من تندتر می‌دووم و توی مسابقه‌ی بعدی اول می‌شم،” دخترک با اشتیاق زیاد گفت.

 

her father said: 

پدرش گفت:

 

“why such a hurry? first, let your legs get stronger. and it’s not about getting ahead of others, but getting ahead of ourselves.” 

“این‌قدر عجله نکن! اول بذار پاهات قوی‌تر بشن. و مسئله این نیست که از دیگران جلو بزنی، بلکه اینه که از خودت جلو بزنی.”

 

the girl said confidently: 

دخترک با اعتماد به نفس گفت:

 

“as you say, Dad.” 

“همون‌طور که تو می‌گی، بابا.”

 

then, filled with a new joy of getting first among 45 children, her eyes sparkled. 

بعد، با شادی جدیدی که از اول شدن بین ۴۵ تا بچه به دست آورده بود، چشمانش برق زد.

 

she hugged her father and asked for chocolate ice cream. 

او پدرش را بغل کرد و درخواست بستنی شکلاتی کرد.

 

lesson of the story: 

درس داستان:

 

competition is not about comparing ourselves with others, but to learn about ourselves. 

رقابت این نیست که خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، بلکه اینه که درباره‌ی خودمان یاد بگیریم.

 

 

صفحه اصلی محصولات دوره ها حساب کاربری
Social media & sharing icons powered by UltimatelySocial